#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_142

-حداقل می ذاشتی چند روز بگذره. تو که گفتی من رو دوست داری دیگه این پسره ی الدنگ چرا این جا بود؟

تند تند نفس عمیق می کشیدم.

-من رو بگو با این وضع بد اومدم هانا خانم رو ببینم ولی چی دیدم؟

مشت محکمی روی فرمون ماشین کوبیدم.

-نشونت می دم می خوای من رو حرص بدی آره؟ باشه منم خوب بلدم که چطوری اذیت کنم و حرصت بدم.

توی اون خیابون شلوغ دور زدم و از کنار دختر هایی که چشمشون روی ماشین قفل شده بود گذشتم.

***

مهسا قاشقی از بستنی شکلاتیش رو توی دهنش گذاشت.

-من نمی دونم یه مدت تو چت شده که هی داری لاغر می شی، عاشق شدی؟

منم خیلی ریلکس دروغ گفتن هام رو از سر گرفتم.

-نه بابا عشق کیلو چنده! زیاد درس می خونم برای همینه.

سری تکون داد و با ابرویی بالا رفته گفت: آره جون خودت برای همین درست هم افت کرده؟

romangram.com | @romangram_com