#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_141


از دیدنش شوکه شدم. پیراهن سفیدش یه طرفش داخل شلوارش بود و یه طرف دیگه‌ اش از شلوارش بیرون اومده بود. دکمه اش تا نصفه باز بود و چشم هاش قرمز و موهاش شلخته و نامرتب بود. دستش رو داخل شلوار جینش گذاشت و تکیه اش رو به ماشین داد و مستقیم به من نگاه کرد و یک اینچ هم نگاهش از روی من کنار نرفت.

تکیه اش رو از ماشین گرفت و خواست به سمتم بیاد که ماشین علیرضا کنار پام ترمز کرد.

زیر لب آروم زمزمه کردم: لعنتی، الان چه وقته اومدن بود؟

علیرضا از پنجره ماشین سرش رو پایین آورد.

-افتخار می دید با ما همراه باشید خانم خوشکله؟

لبخندی نصف و نیمه زدم و ماشین رو دور زدم و در ماشین رو باز کردم. به پشت سرم نگاه کردم خواستم دوباره سوشا رو ببینم که دیدمش با اخم داشت به من و علیرضا نگاه می کرد. سرم رو پایین انداختم و سوار ماشین شدم. علیرضا هم با سرعت از کنار سوشا گذشت.

چشم هام رو بستم و توی دلم گفتم: خوب شد حداقل دیدمت هر چند فقط از دور ولی بازم خوب بود و کمی از درد و دلتنگیم رو تسکین داد.

*سوشا*

با حرص سوار ماشین شدم و در رو محکم بستم.

-دختره ی...

پوفی کشیدم.


romangram.com | @romangram_com