#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_134
بعد دستم رو همراه خودش کشید و از در خونه بیرونم انداخت.
-زود کفش هات رو بپوش.
با تعجب به مامان نگاه کردم.
-مامان چقدر تو عجله داری؟
ساعت مچیم رو جلوی چشم هام گرفت.
-اگه به ساعت نگاه کنی می بینی که چرا میگم که دیره.
راست می گفت واقعا چیزی نمونده بود که کلاس شروع بشه. با عجله کفش هام رو پوشیدم. حالا که قراره دانشگاه برم حداقل دیر نشه و بتونم سر کلاس حاضر بشم.
خداحافظی سر سری کردم و از خونه خارج شدم. به سر خیابون که رسیدم یه تاکسی گرفتم و سوار شدم و آدرس دانشگاه رو دادم. می دونستم که نمی تونم با سوشا حرف بزنم فقط به خاطر مامان هم دانشگاه می رم وگرنه اصلا حس و حال و تحمل دیدن سوشا رو ندارم. با اینکه دلم براش تنگ شده اما بازم سخته به یاد آوردن حرف ها و دیدنش.
***سوشا***
لیوان از دستم بیرون کشید شد. چشم هام رو باز کردم. اشکان رو به روم نشسته بود و با حرص نگاهم می کرد.
-بسه. چقدر کوفت می کنی!؟
شل دستم رو به سمت لیوان بردم که دستش رو عقب برد.
romangram.com | @romangram_com