#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_133


از روی تخت بلند شدم و دست هام رو به کمر زدم.

-اون شب هم هیچی نگفت و الان هم دلیل رفتارش رو نمی گه. بعد مامان تو از دستم عصبانی نیستی؟

همون طور که سرش توی کمد بود گفت: چرا ولی خب دیگه کاریش نمی شه کرد حالت خیلی بده و معلومه دوسش داری.

بعد سرش رو بیرون آورد و همین طور که مانتو و مقنعه مشکی و شلوار کتون یخیم رو روی تخت پرت کرد ادامه داد:

-حالا خب اگه پسر خوبی باشه و به درد زندگی بخوره چه اشکالی داره عشق چیز قشنگیه.

نفس عمیقی کشیدم و توی دلم گفتم: «البته که پسر خوبیه.»

مامان در اتاق رو باز کرد و بازوم رو گرفت و هولم داد و گفت: برو دست و صورتت رو بشور، بعد بیا لباس هات رو بپوش و برو که دیر شد.

با بی حالی سری تکون دادم و از هال گذشتم و وارد دستشویی شدم. کارهای مربوطه رو انجام دادم و بیرون اومدم. پاهام رو روی زمین می کشیدم و سرم رو می خاروندم که مامان داد زد:

-هانا زود‌.

با عجله وارد اتاق شدم و موهام رو که چند روزی می شد که شونه نکرده بودم شونه کردم و بالای سرم ساده بستم. لباس هایی که مامان روی تخت گذاشته بود رو پوشیدم و کوله ام رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.

به سمت آشپزخونه رفتم که مامان با عجله یه ساندویج به سمتم گرفت و تند تند گفت: بخور دیگه زود باش برو. اصلا لازم نیست این جا بخوری توی راه بخور.


romangram.com | @romangram_com