#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_131


با مهربونی و خوش حالی صورتم رو توی قاب دست هاش گرفت.

-چرا هول کردی مادر. خب دیدمت دیگه از پنجره آشپزخونه اولش فکر نمی کردم پسر باشه بعد که دقت کردم اون رو دیدم و تو به بازوش آویزون شده بودی.

-مامان؟

خندید و گفت: چیه خب؟

کمی با دهن باز نگاهش کردم.

-برای همین اون شب این قدر خوش حال بودی چون مچم رو گرفته بودی؟

سرش رو با لبخند شادی تکون داد.

سرم رو توی دست هام گرفتم.

-وای مامان ببخشید. من فقط داشتم درباره ی یه موضوعی باهاش حرف می زدم که به حرف هام گوش نمی داد برا همین بازوش رو گرفته بودم.

با جدیت نگاهم کرد.

-خب بیش تر ازش بگو.


romangram.com | @romangram_com