#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_129


فکر کنم گریه و سختی هایی که قبلا کشیدم در برابر چیزی که قرار بود شروع بشه هیچی نبود. به سوشا فکر کردم به اون چشم های آبی جذاب، به اون موهای مشکی لخت و نرمش که هر بار با دیدنشون میلم به این که موهاش رو نوازش کنم بیش تر می شد. اون بغل های گرم و لبخند شیرینش، آخه من چطور فراموشش کنم؟ چطور خاطرات کم، خوب و حتی بدمون رو از یاد ببرم. وای این غیر ممکنه.

فکر کردم به همه چیز، به سوشا، به خاطراتمون، به حرف هاش و به همه چیز هر چیزی که ذره ای از سوشا رو در خودش داشت.

هوای اتاق برام خفه کننده و اتاق مثل یه سلول تاریک و کوچیک شده بود. سلولی که هر وقت به هر جاش نگاه می کردم دو تا تیله ی آبی رنگ و یه لبخند جذاب و زیبا رو توی هر گوشه اش می دیدم. اون قدر گریه کرده بودم که چشم هام وسایل اتاق رو تار می دید. خیلی دلم می خواست که برم و اون پنجره رو به روم رو باز کنم ولی اصلا توانش رو نداشتم. با نگاه به تاریکی شب و ستاره های آسمون که بهم چشمک می زند کم کم چشم هام روی هم افتاد و آروم زیر لب زمزمه کردم

-کاش کسی اون پنجره رو باز کنه تا خفه نشم... کاش.

سه روز مثل یه مرده متحرک که گاهی فقط روی تخت یه کمی جا به جا می شد شده بودم. سه روز که اصلا حرفی نمی زدم و چیزی نمی خوردم و مادرم مأمور شده بود که به زور یه چیزی بزار توی دهنم که من بخورم. همه نگرانم شده بودند و منم که هیچی نمی گفتم‌. حتی یه بار هم علیرضا اومد تا باهام حرف بزنه ولی من فقط نگاهش کردم و از گوشه‌ ی چشم هام اشک بود که پایین می اومد اصلا حس حرف زدن نداشتم.

صدای باز شدن در باعث شد چشم هام رو که از سوزش و درد زیاد بسته بودم رو باز کنم. مامان وارد اتاق شد و صندلی میز تحریرم رو برداشت و کنار تختم نشست. کمی نگاهم کرد و با دست های مهربونش آروم و نوازش گونه روی موهام دست کشید.

-هانا عزیزم چرا این طوری می کنی با خودت؟ من که می دونم سرما نخوردی پس بگو که چی شده که تو به این حال و روز افتادی.

نگاهی به چشم های نگرانش کردم.

-من که چیزیم نیست مامان.

با حرص گفت: پس این منم که سه روزه روی تخت دراز کشیدم و از جام تکون نخوردم. منم که سه روزه نرفتم دانشگاه اره؟

آروم و بی حال خندیدم.


romangram.com | @romangram_com