#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_91
ـ نگرانی برای چی؟ نکنه قراره من رو بخوره و خبر ندارم؟
گفت:
ـ دارم جدی حرف می زنم.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ می دونی که اهل شوخی کردن و مسخره بازی نیستم، پس سوال آخرت رو اول بپرس.
کمی جا به جا شد و گفت:
ـ با این پسره قراره تا کجا پیش بری؟
دستانم را روی میز گذاشتم، کمی به جلو خم شدم و گفتم:
ـ نگران چی هستی؟ این که فرشته خانمت زمینی بشه؟ مگه همیشه همین رو نمی خواستی؟ یکی که من رو به دنیا پیوند بزنه، کسی که باعث بشه تغییر کنم و دیگه خودم نباشم. اشتباه می کنم؟
ـ نه ساله دارم تلاش می کنم یه جوری تو رو از این حصاری که به دور خودت کشیدی بیرون بکشم، ولی حالا ... حالا با وجود این دکتره می ترسم. من هیچی در موردش نمی دونم؛ حق دارم نگران بشم، حق دارم بترسم از روزی که ضربه ببینی.
گوشه لبم بالا رفت و گفت:
ـ ضربه ببینم؟ نگرانیت کاملا بی جا و بی مورده. نه اون و نه هیچ کس دیگه، نمی تونه به من صدمه ای بزنه. مسلما داری در موردش اشتباه می کنی، چون قرار نیست چیزی عوض بشه. این پسره هم برام مهم نیست، دو روز دیگه فراموش میشم، فراموش میشه. نگران نباش، هنوز باید به تلاشت برای زمینی کردن من ادامه بدی. من حالا حالاها قصد ندارم از فرشته بودن استعفا بدم، پس نیازی نیست خیلی در مورد علی رضا فکرت رو مشغول کنی.
سرش را تکان داد و پر حرص گفت:
ـ پس این پسره دیشب تو خونه ی تو چی کار می کرد؟
ـ به شام دعوتش کرده بودم، همین.
ـ چرا؟
چرا؟ البته که حق داشت بپرسد چرا. من هیچ وقت حتی او را به شام دعوت نکرده بودم. حق داشت تعجب کند. شانه بالا انداختم.
انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت:
ـ تمومش کن سارا، تمومش کن. تا وقتی من این پسره رو تایید نکردم، حق نداری حتی باهاش حرف بزنی. فهمیدی؟
romangram.com | @romangram_com