#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_90
شیشه را تا نیمه بالا دادم و گفتم:
ـ تا الان من حتی یه خراش هم بر نداشتم، نمی فهمم چرا نگرانی!
ـ اتفاق یه بار میفته.
ـ حرف های حامد رو می زنی. برو، راه افتادن.
سرش را تکان داد و صاف ایستاد. به رفتنش خیره شدم. کیوان اولین کسی بود که کنجکاوی اش را در مورد همراهی عجیب و غریبم با تیم کوه نوردیشان کنار گذاشته و به سراغم آمده بود. سه هفته ای بود که در هر برنامه با ماشین خودم، ون گروه را دنبال می کردم و با فاصله ی چند دقیقه ای از آن ها همراهیشان می کردم. جلو آمد و خودش را معرفی کرد، پیشنهاد داد به گروهشان بپیوندم و البته که پیشنهادش را رد کردم. آدم ها، آخرین چیزی که ممکن بود بخواهم، همراهی با آدم ها بود. کنجکاو بود و سوال می پرسید. برایش توضیح دادم. گفتم میان جمع، کنار آدم ها احساس راحتی و آرامش ندارم. گفتم می خواهم تنها باشم، گفتم هر طوری که دوست دارد می تواند این موضوع را برای همگروهی هایش توضیح دهد. من فقط از گروه آن ها به عنوان راهنمای مسیر استفاده می کردم.
بعد از پنج سال، دیگر بهانه ی اولیه را برای همراهی دورادورشان نداشتم، ولی برایم تبدیل شده بود به یک عادت. این که گاهی آقای کریمی، خانم شریفی، کیوان و بیتا رحیمی همراهی ام می کردند، خوب بود، ولی امروز فقط می خواستم تنها باشم.
ون به راه افتاد. موبایلم را خاموش کردم. نگران دلواپسی های حامد و کیانا نبودم. حامد می دانست چطور از طریق کیوان لحظه، لحظه مواظبم باشد. این همه نگرانی و مراقبت را از طرف حامد درک نمی کردم. تمام طول راه به صدای زنی گوش می کردم که می دانستم در حال خواندن آهنگی محزون به زبان روسی است و به جادو و زیبایی LkCa15b فکر می کردم.
چند دقیقه بعد از به راه افتادن گروه دوازده نفره، از اتومبیل پیاده شدم. این برای بار هفتم بود که به سیچال (یازده) می آمدند. از فضای بکر و دوست نخورده اش خوشم می آمد. از این که کیوان برای همراهی ام منتظر نمانده بود، خوش حال شدم. امروزم قرار بود بدون حضور آدم ها سپری شود. من این روزهای بدون آدم را دوست داشتم.
روی تخته سنگی نشستم و چشمانم را بستم. می توانستم صدای دور خنده و گفتگوی نامفهومشان را بشنوم. می توانستم صدای کر کننده ی سکوت را بشنوم. برخورد نور خورشید، سوز و سرمای پاییزی را روی پوست صورتم کم می کرد. دلچسب بود. نفس عمیقی کشیدم. بوی هوای تازه می آمد و خاک خشک.
این من بودم، سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد. این من بودم، خودِ خودم. این خود بودن را دوست داشتم. آزاد، رها، عاشق. فقط عشق به آسمان مرا پایبند این زمین کرده بود. هیچ چیز دیگری وجود نداشت، هیچ چیز.
با توقف گروه در مقصد نهایی همیشگی، من هم متوقف شدم. ساعت از دو گذشته بود. روی زمین نشستم و ساندویچ مرغی که کیانا درون کوله ام جای داده بود را بیرون کشیدم. میل چندانی نداشتم، ولی می دانستم در هنگام برگشتن، فرصتی برای غذا خوردن و ذخیره ی انرژی نخواهم داشت. به قله ی دماوند خیره شدم. زیبا بود. به آسمان آبی و بدون ابر خیره شدم. زیباتر بود، حتی بدون دیدن ستاره ها و سیاره هایش در روشنایی روز.
چشمانم را بستم. خسته بودم، اما سردی هوا و سنگ هایی که به رویشان دراز کشیده بودم، اجازه نمی داد تسلیم خواب شوم. همان چند دقیقه آرامش مطلق وجودم را سرشار از انرژی کرد.
وقتی به خانه رسیدم، ساعت از ده گذشته بود. یک دوش کوتاه گرفتم و با حوله وارد تخت شدم. قبل از این که فرصتی برای پیدا کردن حالتی مناسب برای بدنم داشته باشم، خوابم برد.
قبل از روشن کردن موبایلم، حامد وارد اتاق شد. به مچ خالی و بعد موهای کم پشتش خیره شدم. در را بست و روی مبل راحتی مقابل میزم نشست. بی هیچ حرفی فقط نگاهم کرد. این یعنی توضیح می خواست. سه دقیقه در سکوت خیره نگاهش کردم. قصد رفتن نداشت.
گفتم:
ـ کیوان گزارش کامل رو تقدیم نکرده که برای بازجویی اومدی؟
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ فقط بگو چقدر باید نگران این دکتره باشم؟
علی رضا؟! آن خال روی گردنش را به یاد آوردم.
romangram.com | @romangram_com