#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_389


ناراحت بود. من هم ناراحت بودم. کاش از نزدیک می دیدمش. دلم می خواست کنارم باشد.

ـ پروازم دوازده روز دیگه ست، اما هنوز کلی کار عقب مونده دارم که باید انجام بشه.

ـ هنوز در مورد رفتن به این سفر مطمئنی؟

ـ علی رضا لطفا شروع نکن، این سفر برای من خیلی مهمه.

ـ دقیقا متوجه این موضوع شدم، چون احتمالا حتی اگه ازت خواهش کنم به خاطر من از سفرت بگذری، این کارو نمی کنی.

به برگه های روی میز خیره شدم و گفتم:

ـ این الان یه سوال نبود، پس می تونم جوابش رو ندم.

گفت:

ـ و اگه بخوام جوابش رو بدی؟

نمی دانستم از چه وقت و چطور علی رضا این قدر برایم مهم شده است، ولی این را خوب می دانستم که آسمان و ستاره هایش برایم از هر چیز دیگری، حتی از علی رضا هم مهم تر است.

گفتم:

ـ دوست ندارم به این سوال جواب بدم.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ باشه، هر طور راحتی، اما جوابش خیلی روشن و واضحه. امشب مهمون داریم، ولی فردا شب وقتم آزاده، بعد از این که کارم توی مطب تموم شد، میام خونه ات. حدود هفت می رسم.

با دقت بیشتری به نوشته های روی برگه ی مقابلم خیره شدم. برنامه ی فردایم بود.

گفتم:

ـ نه، فردا تا ساعت هفت و نیم دفترم.

ـ باشه میام دفتر از اون جا با هم می ریم خونه. باید کمی حرف بزنیم. راستی یه سوال دیگه، تو چطوری میری شیلی؟

ـ هواپیما.

romangram.com | @romangram_com