#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_388


سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ من هم باید در مورد یه چیزهایی تجدید نظر کنم، پس لطفا تمومش کن و برو. من خیلی زود خوب میشم.

برای یک دقیقه ی تمام همان جا ایستاد و با دقت به سر تا پایم، به چهره ام خیره شد. بعد بی هیچ حرفی چرخید و رفت. صدای بسته شدن در را شنیدم. من دیدم و شنیدم که رفت. با گام هایی آرام به سمت کوسن ها رفتم و نشستم. به صفحه ی نیمه تمام گزارشم خیره شدم. هیولای خفته ی کهکشان راه شیری، سیاه چاله ی مرکزی کهکشان. چشمانم را بستم. علی رضا. من برای او رژ زده بودم. چرا وقتی آن طور به من نزدیک بود می خواستم مرا ببوسد؟ علی رضا مرا نمی خواست. خوشه ی کهکشانی MSO7 که فوق العاده و شگفت انگیز بود (پنجاه و هفت). در مورد همجنس خواری کهکشان ها چیزی نوشته بودم یا نه؟ من علی رضا را دوست داشتم. او رفته بود. به آرامی به پهلو دراز کشیدم و پاهایم را درون سینه جمع کردم. چند نفس عمیق کشیدم. همه جا بوی عطر تلخ علی رضا را می داد. بخش آخر گزارش را باید به در هم فرورفتگی کهکشان ها و آخرین پیش بینی ها در مورد نابودی کهکشانمان (پنجاه و هشت) اختصاص می دادم. نمی توانستم گریه نکنم.

بعد از موافقت بی چون و چرا با استعفا نامه ی مهسا نجف زاده، استعفا نامه ی حسام شفیعی هم به دستم رسید. موافقت نکردم و از خانم محمدی خواستم تمام وقتش را با کار پر کند. هر دو باید تاوان اشتباهی که خیلی چیزها را در زندگی آرام من تغییر داده بود، پرداخت می کردند. با حامد صحبت کردم. وقتی از اتاقش بیرون می رفتم، مطمئن بودم با نفوذی که دارد، می تواند جلوی استخدام نجف زاده را در خیلی از روزنامه ها و مجله ها بگیرد و از طرفی کمتر شدن دسترسی اش به حسام شفیعی، که حالا تمام زمانش به کار کردن در مجله می گذشت، برای او که خیلی چیزها را فدای به دست آوردن حسام کرده بود، تاوان سنگینی محسوب می شد. در نهایت اگر این دو نفر به هم می رسیدند، اهمیت خاصی برای من نداشت، اما مهم بود که نجف زاده برای رسیدن به این خواسته باز هم بگذرد، باز هم تحمل کند و زمان از دست بدهد. حسام شفیعی قرار بود سخت کار کند، مقاله و گزارش بنوسید، زمان بگذارد و در نهایت می دانستم تا چند ماه می خواهم بدون هیچ دلیلی، تمام مقاله هایش را رد کنم. می دانستم برایش مهم است که مقاله اش در مجله ی من و نامش جایی نزدیک نام ونوس قرار بگیرد. قرار نبود به همین راحتی به چیزی که می خواهد برسد. هر دو باید برای رسیدن به خواسته هایشان، زمان، ارزشمندترین دارایی شان را از دست می دادند. این سنگین ترین تاوان بود.

بعد از گذشت دو روز، در حالی که تصور می کردم شایعات با سکوت، کمتر از قبل خواهد شد، همه چیز به هم ریخت. صبح وقتی چهره ی بی رنگ مهدیس و کیانا که دوباره به سر کارش بازگشته بود را دیدم، متوجه این موضوع شدم. با دیدن عکس خودم روی صفحه ی اول روزنامه، نفس در سینه ام حبس شد. من بودم. عکس درست در لحظه ی ورودم به ساختمان دفتر گرفته شده و احتمالا مربوط به روز گذشته بود. مانتوی سیاه و شالی سرمه ای رنگ به تن داشتم. عکسم در کنار عکس مردی با صورتی گرد و موهایی کم پشت قرار داشت.

حامد گفت:

ـ وزیر دیروز توی یه مصاحبه اعلام کرده که به زودی با استعفای معاون اولش موافقت می کنه و معاون جدیدش رو معرفی می کنه. وقتی در مورد تو پرسیدن، گفته با قابلیت هایی که داری، تو هم یکی از گزینه هاش هستی.

نفسم را با صدا بیرون دادم. این یعنی دوباره شروع شدن شایعات و جنجال های جدید.

رو به حامد گفتم:

ـ می دونی که قبول نمی کنم پس اگه چیزی مطرح شد، نمی خوام مستقیم خودم درگیرش بشم. جوری جوابشون رو بده که هیچ وقت دوباره در موردم فکر نکنن.

سرش را به علامت مثبت تکان داد. دو روز گذشته بود و من هنوز به این فکر می کردم که چطور باید علی رضا را فراموش کنم. موبایلم را از جیب شلوارم بیرون آوردم و شماره ی "دوستم" را گرفتم. بعد از دو بوق جوابم را داد. می خواستم صدایش را بشنوم، اما بهانه ام پرسیدن حال سودی جون بود. گفت چند ساعت قبل آنژیو کرده است و من نمی دانستم این آنژیو چیست. حال محمدرضا را پرسیدم. با تاخیر کوتاهی گفت او هم خوب است. دلم می خواست باز هم حرف بزند. حالم را کوتاه و مختصر پرسید و من فقط گفتم خوبم؛ ولی خیلی هم حال خوبی نداشتم. کاش می آمد تا با هم نسکافه بنوشیم و من در مورد ستاره ها حرف بزنم. چیزی راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم درست حرف بزنم. از کیانا و حالش پرسید. نمی فهمیدم چرا کیانا و حالش این قدر فکرش را مشغول کرده است. من باید برای او مهم تر از کیانا می بودم، ولی نبودم. خیلی سریع تماس را قطع کردم. حتما موضوع دیگری در میان بود. چرا باید به خاطر یک احتمال این قدر از من فاصله بگیرد و دیگر نخواهد مرا ببیند؟

فقط دوازده روز تا شروع سفرم باقی مانده بود و من به زمان بیشتری برای آماده شدن برای این سفر نیاز داشتم. سعی می کردم خبرنگارها و اخبار و شایعاتی که از طریق کیانا و حامد و گاهی هم علی رضا به گوشم می رسید را نادیده بگیرم و تنها روی کارم تمرکز کنم، اما کار مشکلی بود. آخرین اصلاحات را بر روی شماره ی جدید مجله باید انجام می دادم و این کار وقت زیادی از من می گرفت. کار را به مهدیس، بعد کیانا و بعدتر به خانم محمدی سپردم، اما در مورد این کار نمی توانستم به هیچ کس اعتماد کنم. من کاری بی نقص می خواستم، مثل همیشه. نسخه ی سیمی شده ی سیاه و سفید را داخل کیفم انداختم. هنوز زمان داشتم. می توانستم شب چند ساعتی را بیشتر بیدار بمانم و از بی نقص بودم کار مطمئن شوم.

شگفت زده به نام "دوستم" که روی صفحه ی روشن موبایلم افتاده بود خیره شدم و لبخند زدم. سه روز و دو شب از آخرین باری که با او حرف زده بودم می گذشت. می دانستم سخت درگیر مطب و حال مادرش است. می دانستم می خواهد فکر کند و اما دلتنگش بودم. بیشتر از همیشه. من چطور می توانستم چهار ماه دور از او را پشت سر بگذارم؟

گفت:

ـ حال مامان سودابه خیلی خوبه.

مامان سودابه؟! سودی جون؟! نفسم را با صدا بیرون دادم.

ـ خبر خوبیه. دوست داشتم بیام دیدنش، می خواستم پارسا و پارمیس رو هم ببینم، ولی واقعا وقت نمی کنم، احتمالا فردا شماره ی جدید مجله بره زیر چاپ.

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ باید برای سفر هم آماده بشی.

romangram.com | @romangram_com