#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_383
ـ من هم همین رو می خوام، ولی ... من الان ذهنم خیلی درگیره؛ کارم، مادرم، تو و تمام این حرف ها و خبرهایی که در موردت وجود داره. درکم کن سارا.
با اخم گفتم:
ـ نمی خوام. الان می تونی بری.
انگشت اشاره اش را روی لبم کشید و گفت:
ـ لجبازی، خودخواهی و ...
برای چند لحظه ی کوتاه کوتاه چشمانش را بست و بعد ادامه داد:
ـ این فقط یه سواله. چقدر از چیزهایی که در موردت توی روزنامه نوشتن حقیقت داره؟
ـ من نمی دونم توی روزنامه ها چی نوشتن.
باز چهره اش جدی شد.
گفت:
ـ معاونت وزیر؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ در موردش خبر دارم، شایعه ست.
ـ توی مصاحبه ی چند ساعت قبل با وزیر، گفت داره در موردت فکر می کنه.
ـ مهم نیست، من مجله رو ول نمی کنم.
ابروی راستش بالا رفت و گفت:
ـ چهار تا دکترای افتخاری؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
ـ فقط سه تاست.
romangram.com | @romangram_com