#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_382
ـ جانم؟
ـ آخه داری با من چی کار می کنی؟
شانه بالا انداختم و به چشمانش خیره شدم. حلقه ی دستش به دور کمرم محکم تر شد. دیدم که فنجان را روی میز گذاشت. نمی توانستم حس خوبی که از حضور و دستانش می گرفتم را نادیده بگیرم و مخفی کنم. می دانستم با آزاد شدن دستانش، کارم را تلافی خواهد کرد. این را از چشمانش می خواندم. سعی کردم از میان حلقه ی دستش فرار کنم، اما چانه ام را سخت میان انگشتانش گرفت و سرم را به سمت خود برگرداند. سعی داشتم لبخندم را پنهان کنم، اما بی فایده بود. چقدر خوب بود که کنارم حضور داشت. همین برای من کافی بود. در حالی که اصلا انتظار نداشتم، با حرکت سریعی، مرا مجبور به دراز کشیدن روی مبل کرد و خودش نیز همراهم کشیده شد. با لبخند به چشمانش، به لبانش خیره شدم. در انتهای ذهنم، داشتم به احتمال یک بوسه فکر می کردم، اما چیزی که دیدم، لبخند را از لبانم محو کرد. شوخی نداشت، خیلی جدی بود. لبخند نمی زد، اخم کرده بود. احساس درد در چانه ام، اخمم را عمیق تر کرد.
محکم و قاطع گفت:
ـ بسه سارا، تمومش کن.
به چشمانش خیره شدم. آسمان چشمانش نورانی تر از هر زمان دیگری بود. چیزی راه گلویم را بست. من علی رضای خودم را می خواستم. همان کسی که چند ساعت قبل، کیانا در مورد دوست داشتنش از من پرسید و من به این نتیجه رسیدم که جواب سوال کیانا، با حرارت دستانش، با همراهی اش برای دیدن ستاره ها و با رقص در آشپزخانه ی شلوغ، مثبت است.
گفت:
ـ داری اذیتم می کنی.
دستش که چانه ام را گرفته بود، با شدت پس زدم. دوباره چانه ام را گرفت. این بار فشار دستانش کمتر بود. برای من، کنار زدن او واقعا کار سختی نبود، اما نمی خواستم آسیب ببیند.
به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ این جا، کنار تو، دارم حس متفاوتی رو تجربه می کنم، اما ... ازت خواستم بهم فرصت بدی، خودت نخواستی. اومدن این جا اصلا درست نبود.
ـ می خوای دیگه نیای؟ نمی خوای دیگه من رو ببینی؟
نه، من حتی نباید به این احتمال ها فکر می کردم، نباید آن ها را بر زبان می آوردم. نمی توانستم درست نفس بکشم. سرش را به علامت منفی تکان داد. چانه ام را رها کرد و گونه ام را با پشت دست نوازش کرد. سختی و جدیت چهره اش از میان رفت و لبخندی محو روی لبانش نشست.
پرسید:
ـ تو دوست داری کنارت بمونم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
گفت:
romangram.com | @romangram_com