#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_374
ـ دلیل موجه تری نداشتی؟
نرم و آرام چرخید و گفت:
ـ نه ندارم. قصدم واقعا این همه خرابکاری نبود، فقط می خواستم حسام رو از چشمتون بندازم، همین.
ـ واقعا فکر کردی حسام شفیعی برام مهمه؟
دستانش را در جیب مانتویش گذاشت و بدنش را کمی به جلو و عقب حرکت داد. لب پایینش را به دندان گرفت.
با مکث کوتاهی گفت:
ـ نه، اما شما برای حسام مهم بودید، همیشه با یه حس خاص مثل یه حسرت در موردتون حرف می زد.
به چشمانم خیره شد و ادامه داد:
ـ من هر چیزی رو که بخوام به دست میارم. براتون کارت دعوت عروسیمون رو می فرستم، خوش حال میشم ببینمتون.
ـ دیوونه ای؟!
حالت صورتش جوری تغییر کرد که انگار در حال فکر کردن است و گفت:
ـ فکر کنم آره. دیوونه بودن اصلا چیز بدی نیست، پیشنهاد می کنم یه بار امتحانش کنی.
با لبخند ادامه داد:
ـ به خاطر این مسائل متاسفم. قرار نبود تا این اندازه موضوع مهم بشه.
نفسم را با صدا بیرون دادم و به رفتنش خیره شدم. نمی دانستم در مورد او چطور باید فکر کنم. او به خاطر به دست آوردن حسام، خیلی چیزها را زیر پا گذاشته بود، دیوانگی کرده بود. موبایلم را برداشتم و دوباره شماره ی "دوستم" را گرفتم. این بار جواب نداد. باید با او حرف می زدم.
ساعت چهار و شانزده دقیقه بود، که جلسه ام با خانم محمدی و حامد تمام شد. مهدیس با لبخند لیوان نسکافه ی بزرگی را به دفترم آورد. خیلی سریع وسایلم را جمع کردم و از همان راهی که وارد دفتر شده بودم، از راه پشت بام، دفتر را ترک کردم. سوار اتومبیل که می شدم، اگر چه کسی مقابل در دفتر حضور نداشت، اما می توانستم خبرنگارها را ببینم که داخل ونی سفید رنگ، سمت دیگر خیابان چند اتومبیل پایین تر از اتومبیل من نشسته اند و صحبت می کنند. تا رسیدن به خانه، یک بار دیگر با "دوستم" تماس گرفتم. باز هم جوابم را نداد.
اتومبیل را که در پارکینگ پارک کردم، موبایل را از جیبم در آوردم و دوباره زنگ زدم. این بار هم بی آن که جوابم را بدهد، تماسم را قطع کرد.
برایش نوشتم:
ـ «منتظرتم، همین امشب. فقط بیا.»
romangram.com | @romangram_com