#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_373
دقیقا می خواستم چنین کاری کنم. دیدن هر روزه اش برایم عادت شده بود. شاید باید به خودم اعتراف می کردم، عادت خوشایندی پیدا کرده ام. آن برجستگی شکمش به نظرم زیبا می آمد. دلم می خواست چند ساعتی وقت داشتم تا به خانه ی درسا می رفتم، با پارسا در مورد ستاره ها حرف می زدم، نظرات عجیب و غریبش در مورد آسمان شنیدنی و لذت بخش بود، لمس کردن پارمیس هم حس عجیب و خواستنی ای بود. نفسم را با صدا بیرون دادم؛ و علی رضا. شاید درست نبود که او را آن طور بی مقدمه و ناگهانی در خانه ترک کرده بودم. موبایلم را از داخل جیبم بیرون آوردم. پنج تماس از دست رفته داشتم و یک پیغام. یک تماس از دفتر بود و سه تماس از موبایل کیانا و یکی از خانه اش. لبخندم پررنگ شد، وقتی دیدم پیغام از طرف "دوستم" است.
نوشته بود:
ـ «فهمیدی من نبودم یا باید به فکر اثباتش باشم؟»
"لعنتی". نه، نمی خواستم از احتمالات ذهنی ام خبردار شود، ولی فهمیده بود. نباید می فهمید. دیشب حال خوبی نداشتم. باید وقت صحبت کردن، دقت بیشتری به خرج می دادم. باید خیلی زود با او حرف می زدم. شماره اش را گرفتم. شگفت زده شدم وقتی بعد از دو بوق رد تماس داد. دوباره شماره اش را گرفتم. باز هم قطع کرد. با دهانی باز به نام "دوستم" روی صفحه ی روشن موبایلم خیره شدم. چرا؟ نمی توانستم باور کنم علی رضا تا این اندازه ناراحت شده باشد! حس من شک نبود، علی رضا و دست داشتنش در موضوع مصاحبه، فقط یک احتمال بود، درست همان طور که این احتمال را در مورد مهدیس، صالحی، آراد و خیلی های دیگر در ذهن داشتم. برایم هیچ اهمیتی نداشت که دیگران باشند، من تنها نمی خواستم او باشد. او برایم ارزش داشت. او همیشه کنارم بود. چرا حالا؟ چرا حالا که می خواستم کنارم باشد این طور از من کناره می گرفت؟
چند ضربه به در خورد. سرم را بالا گرفتم. اصلا متوجه نشده بودم چه وقت حامد اتاق را ترک کرده است. دختر سفید رویی که میان چهارچوب ایستاده بود را دیروز در میان جمع دیده بودم.
با لبخند گفت:
ـ اجازه دارم؟ گفتن با من کار دارید؟
لحن آرام و صمیمی صدایش، دلنشین بود. به صورتش خیره شدم. چشمانش درشت و قهوه ای رنگ بود و مانتوی بلند خاکستری به تن داشت.
دو قدم به جلو گذاشت و گفت:
ـ قراره اخراج بشم؟
ابروهایم بالا رفت. انتظار نداشتم این قدر راحت در مورد اخراج شدنش حرف بزند. از داخل جیبش کاغذی را بیرون آورد و روی میز گذاشت.
با لبخند ملیحی گفت:
ـ استعفا نامم رو وقتی کار به روزنامه ها و تلویزیون کشید نوشتم. میل خودتونه، می تونید اخراجم کنید یا استعفام رو قبول کنید.
قدمی به عقب گذاشت و روی پاشنه های بلند کفشش چرخید.
گفتم:
ـ صبر کن، فقط می خوام بدونم چرا؟
بی آن که برگردد گفت:
ـ چون حسام بهتون علاقه داشت.
شانه بالا انداختم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com