#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_366
ـ حسام شفیعی و مهسا نجف زاده.
دقیقا میان چهارچوب در متوقف شدم. نفسم بند آمد! چه؟! حسام شفیعی؟ مهسا نجف زاده؟ ضربان قلبم دو برابر شد. شایان بینش را دیدم که میان پله ها متوقف شد و به سمتم چرخید. نگاهم به روی مردی که روی اولین پاگرد، چند پله بالاتر از شایان ایستاده بود، ثابت ماند. نمی دانستم کیست، ولی چهره اش را به یاد می آوردم. جوان بود، موهای پرپشت سیاه رنگ داشت و از آن فاصله، چشمانش سیاه رنگ دیده می شد. قد کوتاهی داشت و می دانستم بوی عطرش سرد است. بارها او را در خیابان نزدیک دفتر دیده بودم و یک بار وقتی قصد وارد شدن به دفتر را داشتم، از نزدیکی ام عبور کرده بود. راهرو بوی تخم مرغ می داد و عطر سرد او. حسام شفیعی؟ چرا؟ چرا او؟ او که چشمانش آن طور ستاره داشت. به زحمت قدمی به داخل برداشتم و در را پشت سرم بستم. مهسا نجف زاده؟ من حتی مطمئن نبودم او یکی از کارمندان مجله باشد! چشمانم را بستم و نفسم را با صدا بیرون دادم. لبخند زدم. علی رضا نبود، مهدیس، کیانا، حامد یا حتی شایان بینش هم نبود.
گفتم:
ـ باشه.
ـ سارا خانم ...
سارا خانم؟! از چه وقت سامان ملکی مرا به نام می خواند؟ ارتباط را قطع کردم و به شایان خیره شدم.
گفت:
ـ چیزی شده خانم مجد؟
ـ نه.
ـ از این طرف.
به دنبالش به راه افتادم. چند لحظه طول کشید تا درک کنم چرا وارد این ساختمان شدیم. سه طبقه بالا رفتیم و بعد وارد پشت بام شدیم. اول آن مرد کوتاه قد، بعد شایان بینش و پشت سرشان من از نردبان پایین رفتم و از پشت بام دو ساختمان گذشتیم. بعد از پریدن از فاصله ی کوتاه میان دو پشت بام، حامد را دیدم. با لبخند نگاهم می کرد. من در تمام مدت، به این فکر می کردم که علی رضا نبود. قبل از همه وارد راهرو شدم و سریع پله ها را پایین رفتم. حامد پشت سرم صدایم می زد. باید خیلی زود تکلیف همه چیز را روشن می کردم. با ورودم، مهدیس از جا بلند شد و سلام داد.
با گام های محکم، در حالی که به سمت اتاقم می رفتم، گفتم:
ـ می خوام پرونده ی تمام کارمندها را ببینم، همین الان.
وارد اتاق که شدم، قبل از بستن کامل در، حامد وارد شد.
ـ باید حرف بزنیم. چی شده؟
ـ با ملکی حرف زدم.
دو گام به جلو برداشت و گفت:
ـ فهمیدی کار کی بوده؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و نگاهم به روی مهدیس ثابت ماند. از داخل کشوها مشغول بیرون آوردن پرونده ها بود. شایان در نزدیکی او بود و چیزی می گفت.
romangram.com | @romangram_com