#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_365


بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ جلوی دری، درسته؟

ـ این خبرنگارها این جا چی کار می کنن؟

ـ سارا باز که داری داد می زنی! آروم باش. بهتره بیای بالا تا بعد با هم حرف بزنیم.

ـ میشه بفرمایید چطوری؟

گفت:

ـ الان یکی از بچه ها رو می فرستم پایین با اون بیا.

گوشی را قطع کرد. به در ورودی ساختمان خیره شدم. باز همه چیزی به هم ریخته بود. چرا؟ حدس این که تمام این جنجال ها به خاطر مصاحبه ی دیشب صالحی است، چندان سخت به نظر نمی رسید. زنگ خوردن موبایلم همزمان شد با چند ضربه ای که به شیشه ی اتومبیلم خورد. کمی خود را عقب کشیدم. به لبخند شایان بینش خیره شدم. در اتومبیل را باز کردم و همزمان با پیاده شدن، نگاهی به صفحه ی موبایلم انداختم. شماره آشنا نبود.

ـ بله؟

شایان به نرمی سرش را به نشانه ی سلام تکان داد. با دو گام فاصله پشت سرش به راه افتادم.

ـ سلام خانم مجد.

سامان ملکی بود. شایان حدود چهار متر در امتداد خیابان به سمت چپ رفت. نیم نگاهی به خبرنگارها کردم.

گفتم:

ـ من فقط یه اسم می خوام.

ـ راستش دیشب که حاج آقا توی ...

سعی داشتم داد نزنم، ولی نتوانستم از بالا رفتن صدایم جلوگیری کنم.

ـ یا گوشی رو بده به اون حاجیت، یا اسمش رو بهم بگو.

شایان مقابل در سبز رنگی متوقف شد. دقیقا سه ساختمان دورتر از دفتر بود. نمی توانستم تصمیم بگیرم تعجب کنم یا عصبانی باشم. شایان چند ضربه ی آهسته به در زد و در باز شد.

سامان ملکی گفت:

romangram.com | @romangram_com