#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_349


ـ درسته. گفت پیگیر ماجرا هست، ولی احتمال این وجود داره که یکی از کارمندهای این جا نباشه.

اگر پیگیر ماجرا بود که نباید کار تا این حد بالا می گرفت.

ـ متوجه شدم، حالا برو خونه.

نیم قدم به جلو برداشت و گفت:

ـ سارا اجازه بده بمونم. می دونم که می تونم کمکت کنم، نمی خوام تنها باشی و ...

ـ کیانا تمومش کن، امکان نداره اجازه بدم این جا بمونی. نمی خوام با این وضعیتت صدمه ببینی و ناراحت بشی. احتمالش تقریبا صفره، ولی ... تو روزنامه ها رو خوندی، درسته؟ خوندی که حکم جلبم رو گرفتن؟ احتمالا این هم یکی از همون شایعات احمقانه ست، ولی نمی تونم ریسک کنم، اگه بیان سراغم، نمی خوام این جا باشی.

ـ من می تونم با ...

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ نه، نه، نه. برو خونه، همین الان. کاری نکن که به وحید زنگ بزنم یا خودم با زور ببرمت.

ـ سارا لطفا.

چشمانم را بستم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نمی خواستم او و بچه ای که در شکم دارد، حتی کوچک ترین صدمه ای ببینند.

داد زدم:

ـ مهدیس زنگ زدی به آژانس؟

مهدیس با رنگی پریده خیلی سریع میان چهارچوب قرار گرفت.

گفتم:

ـ زنگ بزن به آژانس، وقتی از رفتن کیانا به خونه مطمئن شدی، صدام کن بیام بیرون.

ـ چشم.

نگاه التماس آمیزش را به کیانا دیدم. کیانا همیشه کنارم بود. همیشه حمایت او و حامد را داشتم، ولی مطمئن نبودم انتهای این ماجرا چه خواهد بود. نمی خواستم هیچ کس درگیر این ماجرا شود. کیانا از اتاق بیرون رفت و مهدیس در را بست. صدای رسیدن یک پیغام در گوشم پیچید. احتمالا علی رضا بود. موبایل را از روی میز برداشتم. حدس درستی بود.

نوشته بود:

romangram.com | @romangram_com