#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_348
ـ بیرون، همین الان.
حامد نیم خیز شد و گفت:
ـ نه اول باید ...
با تمام قدرت داد زدم:
ـ بیرون.
گلویم به سوزش افتاد. دیدم که کیانا و مهدیس تکان سختی خوردند و حامد چشمانش را تنگ کرد. نیاز به چند دقیقه تنهایی داشتم تا تصمیم بگیرم. اول از همه مهدیس و سپس حامد از اتاق خارج شدند. کیانا نفر آخر بود. صدایش کردم. ایستاد و چرخید. لحظه ای نگاهم روی برآمدگی شکمش ثابت ماند. قرار بود او هم بچه ای شبیه به پارمیس به دنیا بیاورد.
گفتم:
ـ به مهدیس بگو برام یه لیوان بزرگ نسکافه بیاره، بعد خودت به صالحی زنگ بزن، نمی خوام باهاش حرف بزنم، فقط ازش بپرس می دونه کار کی بوده یا نه. هیچ توضیح اضافی هم نمی خوام، جوابش فقط یک کلمه ست، بعد هم زنگ می زنی به آژانس و سریع میری خونه.
قبل از این که چیزی بگوید، اخم کردم و محکم تر از قبل ادامه دادم:
ـ همین که من گفتم. میری خونه، بدون هیچ حرفی. حق نداری به مهدیس یا هیچ کس دیگه ای هم زنگ بزنی. تا وقتی که این موضوع حل نشده، نمیای دفتر و البته که لازم نیست تذکر بدم که نباید در مورد این موضوع با هیچ کس حرف بزنی. اگه لازم باشه من خودم در جریان می ذارمت، حالا می تونی بری.
لرزش چشمان و قرمزی اش را دیدم. نمی خواستم کیانا مستقیما در جریان امور باشد، اگر چه بهتر از هر کسی می توانست کمک حالم باشد و درکم کند، اما بارداری اش نگرانم می کرد. بارها و بارها علی رضا به من تذکر داده بود کیانا چقدر در این دوران، حساس است و چقدر باید مواظبش بود. کاری که وحید با دقت و وسواس زیاد انجام می داد. تنها کسانی که واقعا به آن ها اعتماد و اطمینان داشتم، حامد و کیانا بودند. این دو نفر امکان نداشت چیزی بروز داده باشند. آن ها بهتر از هر کس دیگری شرایط را درک می کردند و رازدار بودند.
قبل از این که کامل اتاق را ترک کند گفتم:
ـ در ضمن به مهدیس بگو به هیچ تلفنی جواب نده و هیچ کس هم حق وارد یا خارج شدن از دفتر رو نداره. قرارهای امروز رو کنسل کنه.
کیانا اتاق را ترک کرد. نفسم را با صدا بیرون دادم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. باید فکر می کردم.
در این موقعیت، وقتی همه در مورد هویت واقعی من و ارتباطاتم با ناسا و سازمان فضایی اطلاعات داشتند، این که چه کسی این اطلاعات را در اختیار روزنامه ها و مجله ها گذاشته است و چه کسی با آن مجله ی ظاهرا بی اهمیت مصاحبه کرده است، دیگر اهمیت چندانی نداشت. نمی توانستم در مورد این موضوع کاری انجام دهم. چیزی که گذشته بود، دیگر گذشته بود. تنها کاری که در حال حاضر می توانستم انجام دهم، جلوگیری از تکرار چنین پیشامدهایی بود. صدای ملودی آشنای موبایلم در فضای اتاق پیچید. از داخل جیب مانتو موبایلم را در آوردم. "دوستم". احتمالا می دانست و می خواست صحبت کنیم. تنها کسی که الان نیاز داشتم کنارش باشم و البته در مورد این موضوع با او صحبت نکنم، علی رضا بود. چند ضربه ی آهسته به در خورد. صدای زنگ موبایل قطع شد. اول مهدیس با لیوان بزرگ نسکافه وارد شد و کیانا با یک گام فاصله داخل شد. مهدیس لیوان را روی میز گذاشت و خیلی سریع خارج شد. لیوان نسکافه را برداشتم. خیلی داغ نبود. یک نفس آن را سر کشیدم. هم کیانا و هم مهدیس می دانستند وقتی حال خوبی ندارم و نوشیدنی می خواهم، نباید خیلی داغ یا خیلی سرد باشد، چون برای خنک شدنش صبر نخواهم کرد.
کیانا نزدیک میز ایستاد و گفت:
ـ با صالحی حرف زدم، گفت نمی دونه کیه و این که ...
با اخم نگاهش کردم و محکم گفتم:
ـ مگه نگفته بودم توضیح اضافی نمی خوام و فقط سوالم رو ازش بپرس؟
romangram.com | @romangram_com