#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_339


نفسش را با صدا بیرون داد. بوی خوش نفسش، در مشامم پیچید و گرمایش روی صورتم نشست. دستم را روی دستش گذاشتم. گرمای آشنای دستانش هم خوب بود. همه چیز او خوب بود.

ـ ناراحت نشدم، فقط نرو. باشه؟

با انگشت شصت هر دو دستش، صورتم را نوازش کرد و بعد آرام آرام لبخند روی لبانش نشست. صورتش را نزدیک تر آورد و بوسه هایی آرام و نرم روی گونه هایم، روی بینی و چشمان و لبانم نشاند.

بریده بریده گفت:

ـ آخه من چطوری ... چطوری می تونم وقتی ... تو اِنقدر برای من ... دوست داشتنی و زیبایی ... دوست داشتنی و زیبا ... برم؟ اصلا کجا می تونم برم که چنین حسی رو تجربه کنم؟ کسی که اِنقدر فوق العاده ست رو پیدا کنم؟ سارا، سارای من.

سرم را میان سینه و دستانش گرفت و باز هم بر سرم بوسه زد. باور داشتم، تک تک کلماتی که بر زبان آورده بود را باور داشتم. من با تمام بد اخلاقی ها، با تمام اخم ها، با تمام آن حجم عظیمی از ستاره هایی که در قلب و ذهنم جای داده بودم، برایش دوست داشتنی بودم. من و ستاره های وجودم، برایش زیبا بودیم. ما برایش فوق العاده بودیم.

با صدای زنگ موبایل، علی رضا سرم را رها کرد و به صفحه ی گوشی اش خیره شد. عکس خندان پارسا میان دست علی رضا می لرزید.

با خنده گفت:

ـ از دست این پسر. یه دقیقه از دستش آرامش ندارم! بریم که حسابی دیر کردیم.

بی آن که به تماس پارسا جواب بدهد، اتومبیل را به راه انداخت. تا رسیدن به خانه ی درسا، انگشتانم میان دستش جای داشتند. این نزدیکی ناراحتم نمی کرد. هیچ دلیلی برای ناراحتی وجود نداشت، وقتی علی رضا این چنین نزدیکم جای داشت.

خانه ی درسا طبقه ی اول ساختمانی چهار طبقه بود. نمای سیاه و سفید خانه، زیبا بود. با وارد شدن به خانه، پارسا با شوق گوشه ی مانتویم را گرفت و با خود کشید. صدای خنده ی کیوان بلند شد، اما شنیدم که علی رضا با اعتراض نام پارسا را صدا زد. همراهی اش کردم.

ـ زود باش سارا جون. ببین پارمیس چقدر زشته!

این بار صدای اعتراض درسا بود که بلند شد.

ـ چند بار بهت گفتم این حرف رو تکرار نکن پارسا؟

پارسا در حالی که هنوز مرا به سمت گوشه ی سالن پذیرایی می کشید گفت:

ـ زشته دیگه، مگه دروغ میگم؟

پارسا جایی نزدیک کاناپه ی بژ رنگِ بزرگِ داخل سالن، مانتویم را رها کرد. خیلی با احتیاط، گوشه ی کاناپه، در کنار حجم کوچک و سفیدی نشست و لبخند زد. حجم کوچک و سفید!

ـ خیلی خوش اومدی سارا جان.

سریع به سمت صدا چرخیدم. درسا و کیوان کنار هم، دو گام دورتر ایستاده بودند. لحظه ای به دست حلقه شده ی کیوان به دور کمر درسا خیره شدم. کیوان مثل همیشه پیراهن و شلوار مردانه به تن داشت و درسا موهایش را روی شانه رها کرده بود. جای زخم کوچک و تازه ای سمت چپ پیشانی اش توجهم را جلب کرد. پیراهن آستین حلقه ای آبی کاربنی به تن داشت که بلندی اش تا بالای زانویش می رسید. سفیدی و کشیدگی پاهایش زیبا بود. به شکمش خیره شدم. دیگر از آن برجستگی در حال انفجار خبری نبود.

romangram.com | @romangram_com