#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_338


من هم با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ باشه درک می کنم ناراحت و عصبانی هستی، ولی حق نداری سرم داد بزنی.

احساس کردم جا خورد. برای لحظه ای به مقابلش خیره شد و بعد دوباره سرش را به سمتم برگرداند.

ـ پس چرا به خودت اجازه میدی از دیگران، از کیانا، از من، عصبانی و ناراحت بشی و داد بزنی؟

اخمم عمیق تر شد و گفتم:

ـ دلم می خواد، اصلا تو چی میگی؟ دلم می خواد سرت داد بزنم و تو حق نداری سر من داد بزنی. مگه نگفتی دوستم داری؟ پس چرا سرم داد می زنی؟ چرا عصبانی و ناراحت میشی؟

اتومبیل را خیلی سریع کنار اتوبان متوقف کرد و سریع تر از آن به سمتم چرخید. صورتم را میان دستانش حبس کرد و سخت لبانش را روی لبانم فشرد. نفسم بند آمد. نه از بسته شدن راه تنفسی ام، نه از این همه نزدیکی، بلکه از هجوم عظیم و یک باره ی حس خوبی که قلبم را از ضربان انداخت و سپس قلبم چنان ناگهانی و غیر منتظره به تپش افتاد، که سوزش عمیقی را جایی دقیقا میان قفسه ی سینه ام احساس کردم.

انگشتان مشت شده ام را روی سینه ی بی تابم گذاشتم و چشمانم را بستم. سه دقیقه طول کشید تا آرام رهایم کرد و عقب رفت.

ـ متاسفم.

به چشمانش خیره شدم. نگاهم نمی کرد. دستش به سمت دستگیره ی در رفت. می خواست برود. نه، نمی خواستم برود، نمی خواستم تنهایم بگذارد، نمی خواستم هیچ وقت تنهایم بگذارد.

سریع بازویش را گرفتم و گفتم:

ـ نرو. باشه؟ علی رضا نرو.

حرکتش کندتر شد، اما در را باز کرد. با دست دیگرم مچ دستش را گرفتم. "نرو."

ـ نرو.

چیزی راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم نفس بکشم. هوا را تکه تکه به درون سینه ام می فرستادم. به سکسکه افتاده بودم.

ـ چی شد؟ سارا؟ ببینمت.

کامل به سمتم چرخید و دوباره صورتم را میان دستانش گرفت. به چشمانم خیره شد. همین که کنارم حضور داشت خوب بود.

گفت:

ـ نمی خواستم ناراحتت کنم. وقتی اون طوری ...

romangram.com | @romangram_com