#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_327
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ داشتم سکته می کردم، نمی دونستم باید نگران کی باشم، پارسا یا درسا. تا خودم رو برسونم بالا، دیدم درسا رو روی برانکارد دارن می برن، بی هوش بود. وقتی رسیدیم بیمارستان، تازه فهمیدم چی شده.
به دهانش چشم دوختم. یادم رفته بود چطور باید نفس بکشم. از من دور شد و روی مبل، سمت دیگر میز نشست. خسته به نظر می رسید.
ادامه داد:
ـ داشته کمد پارسا رو مرتب می کرده که حواسش نبوده سرش می خوره به تیزی در کمد، رو تخت پارسا می شینه و از حال میره. اول پارسا و بعد کیوان می رسن خونه و بعد هم که کیوان به من زنگ می زنه. دکتر گفت ضربه چیز مهمی نبوده و فقط به خاطر افت ناگهانی فشار از حال رفته. بعد از این که به هوش اومد، درد زایمانش شروع شد و ... پارمیس خانم ما سه ساعت قبل به دنیا اومد. الان هم حال درسا خوبه و هم حال پارمیس، فقط حال من این جا بده که سارا خانوم جواب تلفن هام رو نمیده و ازم دلخوره.
به لبخند خسته اش خیره شدم و لبخند زدم. از جا بلند شدم و مقابلش نشستم. به چشمانش خیره شدم. آسمان خسته ی چشمانش دیوانه کننده بود.
نفسم را با صدا بیرون داد و محکم گفتم:
ـ برو خونه و استراحت کن بعد از ظهر منتظرتم. رابرت برام چند تا عکس جدید فرستاده، اگر دیر کنی بهت نشونشون نمیدم.
لبخندش عمیق تر شد. دستش را دراز کرد و نرم روی گونه ام کشید.
خورشید کاملا غروب کرده بود. دوش گرفتم و مشغول پوشیدن لباس بودم، که کسی دستش را روی زنگ گذاشت و برنداشت. خنده ام گرفت. او تنها کسی بود که در خانه ام را می زد. با عجله حوله را به تن کردم و به سمت در رفتم. در را که باز کردم، از دیدن دسته گلی که به سمتم گرفته بود، شوکه شدم! دسته گل را از میان دستانش گرفتم و به چهره اش خیره شدم. چشمانش هنوز خسته به نظر می رسید و پف کرده بود.
ـ ببینم از من که عصبانی نیستی؟
قدمی به عقب برداشتم و وارد شد. با چشمان بسته گل ها را بو کردم. بوی خوبی می دادند، ولی من بوی عطر تلخ او را بیشتر دوست داشتم. سرم را بالا گرفتم و چشمانم را باز کردم.
دستش را لحظه ای مقابل صورتم گرفت و گفت:
ـ اجازه دارم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. موهای روی پیشانی ام را کنار زد و صورتش را نزدیک آورد.
فکر می کردم می خواهد مرا ببوسد، اما سرش را جایی میان گردنم متوقف کرد و آرام گفت:
ـ دیوونم نکن سارا. اگه ...
شنیدم که هوا را عمیق و طولانی به ریه هایش راهنمایی کرد و سرش را عقب کشید. خیلی سریع و غیر منتظره گل ها را از دستم بیرون کشید و به سمت آشپزخانه رفت.
ـ تا من برای این گل ها یه گلدون پیدا می کنم، لباس بپوش. باید با هم حرف بزنیم.
romangram.com | @romangram_com