#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_326
گوشی را قطع کردم. اخمم عمیق تر شد. درک نمی کردم چرا، از او دلگیر و ناراحت بودم اما دلم می خواست باز هم زنگ بزند، دلم می خواست به این جا بیاید و دستم را بگیرد!
نیم ساعت بعد چنان محو تماشای عکسی از شکل گیری یک سیاره جدید، که رابرت برایم فرستاده بود، شده بودم، که اصلا متوجه نشدم چه وقت در باز شد و چه کسی وارد اتاق شد. وقتی نرمی و حرارت آشنای لبان علی رضا را روی گونه ام احساس کردم، از جا پریدم.
ـ دیوونه، ترسیدم!
با لبخند خم شد و قبل از این که دوباره گونه ام را ببوسد، با اخم خودم را عقب کشیدم. صاف ایستاد و برای چند دقیقه ی طولانی به صورتم خیره شد. به چهره اش خیره شدم. زیر چشمانش گود افتاده بود و کاملا خسته به نظر می رسید، اما لبخندی بر لب داشت که واقعا دیدنی بود. دوباره خم شد، دستانش را روی دسته های صندلی گذاشت و به چشمانم خیره شد.
ـ می شنوم، بگو.
من انگار واقعا تنها منتظر همین یک جمله بودم.
با اخم و خیلی محکم گفتم:
ـ نمی تونستی بهم یه زنگ بزنی و بگی نمیام؟ من دیشب حتی شام نخوردم، چون منتظر تو بودم. خیلی بدی علی رضا، تو حق نداشتی اون طوری تنهام بذاری و ...
دستش را بالا آورد و انگشتش را روی لبانم گذاشت. به انگشتش خیره شدم و احساس کردم چشمانم چپ شد. با صدا خندید.
ـ خیلی با نمک شدی سارا. حق داری، اشتباه از من بود، باید یه فرصتی برای تماس گرفتن پیدا می کردم، ولی نشد.
ـ چرا نیومدی؟
ـ با خانومم رفته بودم گردش. اگه بدونی چقدر خوش گذشت.
با صدا خندید. داشت اذیتم می کرد و سر به سرم می گذاشت. با اخم قصد بلند شدن از روی صندلی را داشتم، که دستش را روی شانه ام گذاشت و دوباره مجبور به نشستن شدم.
گفت:
ـ دیروز بچه ی درسا به دنیا اومد.
ـ نه!
پارمیس. تمام عضلات شکمم در هم پیچید. چند لحظه به چشمان آرام و لبان خندانش خیره شدم تا توانستم درست نفس بکشم. یک بچه، یک آدم کوچولو.
گفت:
ـ دیروز که از مطب بیرون اومدم، کیوان بهم زنگ زد و گفت یه سر برم خونه شون. گفتم بعدا میرم، ولی گفت کار واجبی باهام داره. از صداش فهمیدم یه چیزی شده. سریع خودم رو رسوندم خونه شون و دیدم یه آمبولانس دم دره.
romangram.com | @romangram_com