#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_268


باز هم قدم ديگري به سمتم برداشت. دستش را بلند کرد و خيلي آرام بازويم را گرفت. مرا به سمت خود کشيد. به سمتش رفتم. خيلي نزديک بود. با فشار آهسته و نرم دستش، سرم را روي سينه اش گذاشتم. ضربان قلبش آرام و منظم بود.

گفت:

ـ گوش کن چي ميگم، از اين به بعد نبايد از کيانا انتظار داشته باشي مثل قبل اين جا بياد و توي کارها کمکت کنه، حتي اگر خودش بخواد وحيد اين اجازه رو بهش نمي ده. حامد مي خواد ازدواج کنه، پس از اون هم نمي توني انتظار داشته باشي مثل گذشته برات وقت بذاره.

ـ من هيچ وقت از اون ها اين چيزها رو نخواسته بودم. حامد و کيانا خودشون وارد زندگيم شدن.

ـ براي کمک کردن به تو بوده.

ـ من کمکي نخواستم.

ـ وقتي نباشن، متوجه ميشي چقدر ناخودآگاه زندگيت به اون ها وابسته شده.

حرکت آرام دستش را روي موهايم احساس مي کردم. دستم را روي سينه اش گذاشتم و به آرامي عقب رفتم.

دستش را به دور کمرم حلقه کرد. سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. آسمان چشمانش آرام بود، بدون هیچ ابر و بارانی، بدون هیچ ابر و برفی، بدون هیچ آلودگی.

گفت:

ـ نظرت چیه زنگ بزنم به وحید و اگه برنامه ی خاصی نداشتن، ما بریم خونه شون مهمونی؟

سعی کردم خود را عقب بکشم، اما اجازه نداد. سرم را به علامت منفی تکان دادم. رفتن به خانه ی کیانا، کیانایی که حامله بود، اصلا خوب به نظر نمی رسید.

ـ این قدر سخت نگیر، می ریم حال کیانا رو می پرسیم و بهشون تبریک می گیم.

ـ علی رضا من نمی خوام بیام.

من هیچ وقت پا به خانه ی کیانا نگذاشته بودم.

گونه ام را نوازش کرد و گفت:

ـ باشه، پس شاید اون ها قبول کنند که بیان بالا و دور هم باشیم! من امروز می خوام تمام مدت پیش تو باشم، باید برنامه ریزی کنیم.

او می خواست تمام روز را این جا، کنار من بماند. نگاهم به سمت ساعت کشیده شد. ساعت هفت دقیقه به یازده بود.

ـ باشه فقط ... فقط ... ولم کن.

romangram.com | @romangram_com