#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_140


ـ ولی من واقعا خستم و حوصله ی دعوا رو ندارم. بهتره بذاریش برای یه وقت بهتر.

ـ پس میشه بگی این سه روز کجا بودی که من مُردم از نگرانی و دلواپسی؟

در را باز کردم و گفتم:

ـ رفته بودم یزد.

اخم کرد و گوشی موبایل را داخل جیب کت مردانه اش گذاشت.

ـ پس چرا موبایلت رو خاموش کردی؟

قدمی به عقب برداشتم، چرخیدم و گفتم:

ـ برای این که کسی مزاحمم نشه، خاموش کرده بودم.

ـ می خوام بهت دست بزنم.

قبل از این که فرصتی برای اعتراض داشته باشم، انگشتانش به دور بازویم حلقه شد و مرا کمی به سمت عقب کشید. با اخم به سمتش چرخیدم.

گفت:

ـ دیوونه شدم این سه روز. روزی هزار بار به گوشیت، به خونه زنگ می زدم که شاید از جایی که هیچکس خبر نداشت کجاست برگردی. کیانا رو کلافه کردم اِنقدر که زنگ زدم و سراغت رو گرفتم.

ـ من فقط رفته بودم یزد. نیازی نبود اِنقدر نگران ...

ـ هیچی نگو که از دستت بد جوری عصبانیم. تو اصلا یک دقیقه به من فکر کردی؟ من به جهنم، چرا به کیانا یا حامد نگفتی کجا می خوای بری؟

سعی کردم بازویم را از میان انگشتانش بیرون بکشم. بازویم می سوخت.

گفتم:

ـ قصد رفتن نداشتم، یه دفعه تصمیم گرفتم. کیانا و حامد که می دونن من یه دفعه ... میشه دستم رو ول کنی؟ داری اذیتم می کنی.

خیلی سریع دستش را عقب کشید.

ادامه دادم:

romangram.com | @romangram_com