#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_139


ساعت از دو ظهر گذشته بود که اتومبیل را در پارکینگ خانه پارک کردم و به لابی رفتم. کلید خانه را همراه نداشتم و می دانستم این وقت روز نمی توانم کیانا را در خانه پیدا کنم. سرایدار کچل با دیدنم از جا بلند شد و مثل همیشه لبخند زد.

یک لیوان نسکافه ی بزرگ و بعد دوش آب داغی که بیشتر از دو ساعت طول کشید. یک ساعت و چهل پنج دقیقه اش را در وان به خواب رفته بودم. موبایلم را به شارژ زدم و روشن کردم. صدای تق کوتاهی، نشان از رسیدن یک پیغام جدید را شنیدم، اما بی توجه به سراغ کمد لباس هایی رفتم، که بعد از حضور کیانا، مثل همیشه مرتب به نظر می رسید. بلوز و شلوار راحتی سفیدی را به تن کردم. قبل از این که اتاق را ترک کنم، صدای ملودی آشنای موبایل در گوشم پیچید.

از دیدن نام "دوستم" روی صفحه موبایل، تعجب کردم.

ـ سلام.

ـ کجایی؟

سوالش را خیلی محکم و جدی پرسیده بود.

ـ خونه. چیزی ...

میان کلامم گفت:

ـ باشه .

قطع کرد. شگفت زده، برای لحظه ای به صفحه ی سیاه موبایلم خیره شدم. قطع کرد؟! شانه بالا انداختم. فقط می خواست بداند کجا هستم؟

گرسنه بودم. چند دقیقه مقابل یخچال، به ظرف های مستطیل شکل و برچسب های رویشان خیره شدم. سالاد ماکارانی، انتخاب خوبی به نظر می رسید.

ظرف و چنگال کثیف را داخل سینک گذاشتم و دو قدم دور شدم. قرار نبود کیانا و حامد همیشه در زندگی من حضور داشته باشند. چرخیدم و مقابل سینک ایستادم. اسکاچ را برداشتم و کمی مایع ظرفشویی به رویش ریختم. من نمی توانستم و نباید به کسی وابسته می بودم. ظرف و چنگالم را شستم و به سمت اتاق خواب رفتم. این قدمی به جلو بود.

در زدند. حامد و کیانا نبودند، چون هر دو کلید داشتند. سرایدار کچل هم نبود. او بهتر از هر کسی می دانست باید به سراغ کیانا برود، نه من. کسی که در می زد، من را نمی شناخت، پس من هم نمی شناختمش و لازم به باز کردن در نبود. وارد اتاق که شدم، صدای زنگ موبایلم بلند شد. باز هم "دوستم" بود.

تا ارتباط برقرار شد گفت:

ـ مگه به من نگفتی خونه ای؟ پس چرا درو باز نمی کنی؟

علی رضا؟! او این وقت روز این جا چه کار می کرد؟

در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:

ـ تو این جا چی کار می کنی؟

ـ اومدم دعوا.

romangram.com | @romangram_com