#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_194
دست وپام بسته بود ونمی تونستم حتی کوچیکترین حرکتی بکنم .
وقتی اون دونفر نزدیک تر شدن درکمال تعجب تونستم قیافه هاشون رو تشخیص بدم .
کیارش درحالی که چاقویی زیر گلوی نازنین گذاشته بود به سمتم اومد و نازنین رو هم وادار کرد کنار من روی ماسه ها بشینه !
باعصبانیت جیغ کشیدم وگفتم :
_ کیارش این کارها یعنی چی چرا منو اینجا اوردی؟؟؟ چرا دست و پامو بستی؟
زود باش بیا دست وپای منو باز کن
کیارش پوزخندی زد وگفت :
_ کجا به این زودی خانوم خوشکله، تازه اومدیم گپ بزنیم باهم ...
قراره اتفاقای خوب خوب بیوفته .
اخمی کردم وگفتم :
_ بامن چکار داری؟ این عفریته اینجا چکار داره؟
نازنین باعصبانیت لگدی به پام زد وگفت :
_ عفریته هفت جد وآبادته دختره ی شوهر دزد .
خنده ای کردم وخواستم جوابش رو بدم که ناگهان کیارش اصلحه ای از پشت کمرش در آورد وبه پای نازنین شلیک کرد .
صدای جیغ نازنین بلند شد که کیارش فریاد زد :
_ خفه شو حرومزاده دفعه ی دیگه دستت به نورلانا بخوره بیخ تا بیخ سرتو میبرم ومیزارم روی سینت .
باترس و وحشت به آدم روبه روم نگاه کردم زمین تا آسمون با کیارشی که میشناختم فرق داشت .
صدای گریه ی نازنین روی اعصابم خط می کشید با کلافگی پرسیدم :
romangram.com | @romangram_com