#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_189

یه کم که گذشت شروع کردن به صحبت کردن وگفت :

_ مامانم راست میگفت باچادرخوشگل ترمیشی .

هیچوقت تو ذهنم باچادرتصورت نکرده بودم .

درسته امشب خیلی خوشحالم کردی بااین کارت ولی بهتره دیگه برای خاطر من چادرسرنکنی،هروقت ایمان آوردی بهش به خاطردل خودت سرکن نه من .

وچقد خوب میشه اون روزیکه من زنده باشم وببینم .

آب دهنم وقورت دادم وگفتم :

_ آسانمیخوای درباره اتفاقات امشب صحبت کنیم،؟شایددلت یه کم سبک ترشد .

_ نه نورلانا نمیخوام هیچ حرفی درموردامشب بشنوم من پسرقوی ای هستم .

این موضوع نمیتونه من ر و از پادربیاره .

اتفاقا من آدم خیلی خوشبختی هستم، چون دوتاپدر دارم که هردوتاشون خیلی دوسم دارن .

این وسط فقط به پدر و مادرم ظلم شده که از همدیگه جدا زندگی کردن ولی من خوشحالم که میتونم به کسی که دوستش دارم برسم .

بعد دست هاشو قاب صورتم کرد و گفت :

_ نورلانا هر اتفاقی بیوفته نمیذارم منو تو هم سرنوشت پدر و مادرم رو داشته باشیم .

الان هم بیا برگردیم خونه و تاریخ عروسی رو معیّن کنیم .

با خوشحالی وصف ناپذیری دست هامو دور گردن آسا حلقه کردم و بوسه ی نرمی به گونش زدم .

همراه آسا به خونه برگشتیم .

از قبل در سالن باز مونده بود و نیازی نبود که در بزنم خواستم جیغ جیغ کنان وارد سالن بشم و از بابا بخوام هرچه سریعتر تاریخ عروسی رو مشخص کنه ولی آسا آروم دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت :

_ هیس بزار ببینم شهریار و بابات دارن چی بهم میگن .


romangram.com | @romangram_com