#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_188
به خاطر این بود که من برادر زاده تو و کسی که دل دخترش رو شکونده بود، بودم .
عمو نادر تموم مدت که این حرف ها رو میزدم ساکت بود و با وحشت به اطراف نگا میکرد .
بعد با ترس پرسید :
- تو که میدونستی اینجا روح داره چرا به یاشار گفتی نورلانا رو بیاره تو این خونه ؟
- خواستم یکم زجر بکشه دلم خنک شه ولی انگار این روح محترم با بچش مشکلی نداره و فقط ازحضور من و تو اینجا ناراضیه .
نادر دستی توی موهاش کشید و پرسید :
- این نقاشی های روی دیوار،حکاکی های روی در کار کیه؟؟ من که تا حالا ندیده بودمشون !!
- این نقاشی وحکاکی هاحدود بیست ساله که وجوددارن. درموردایناهم تحقیق کردم .
انگارکه روح یکی ازنقاش هایی که برای بازسازی به اینجااومده بودتسخیر شده بود .
اون نقاش به صورت غیرارادی طرح شما والمیراخانم رو روی دیوارهاکشیده، حتی به صورت دیوانه وار اسم المیراخانم رو روی درهاحکاکی کرده .
بعدبه ساعتم نگاه کردم وگفتم :
_ ساعت الان یازده شبه،فک کنم حدود یک ساعت دیگه سروکله آقاروحه پیداش میشه من که دارم میرم .
« نورلانا »
حال آساخیلی خراب بود .
حتی نمیشدباهاش یک کلمه حرف زد .
همینطورداشتیم راه میرفتیم که آساروی یکی ازجدول های کنارخیابون نشست و اشاره کردمن هم کنارش بشینم .
میترسیدم چادرم کثیف شه ولی برای اینکه حرف آساروزمین نندازم چادرم رو روی سرم جمع وجورکردم وآروم کنارش نشستم .
کلافه بودو مدام بادست هاش بازی میکرد .
romangram.com | @romangram_com