#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_171
با شرمندگی سرم رو پایین انداختم و گفتم :
- اگه قبل از جریان نازنین این اتفاق می افتاد نظرم در موردت همین بود و شاید فاحشه صدات میکردم اما الان دیگه فهمیدم نباید همه چیزو باهمین فکر کوچیک خودم تجزیه وتحلیل کنم .
تو اگه امروز با من یکی شدی بخاطر علاقت به من بود که از خودت گذشتی و انقدر برات با ارزش بودم ک اجازه دادی برای باردوم هم با وجود درد شدیدت تو آغوشت آروم شم .
اینو بدون که من هیچوقت در حقت این نامردی رو نمیکنم و ناموس من محسوب میشی .
اگه میتونستم به هم جنس های خودمم این موضوع رو میفهموندم دختری که بخاطر عشقش از تنش میگذره فاحشه نیست .
من تا اخر عمرم مدیونتم که بخاطر من حاضر شدی با ارزش ترین چیز زندگیت رو از دست بدی. تو با من زن شدی و همیشه زن من باقی میمونی اینو مطمئن باش .
نورلانا لبخند دلگرم کننده ای زد و محکم من رو توی آعوشش گرفت .
در حال نوازش موهای نورلانا بودم ک آرزو ناگهانی وارد اتاق شد و ما رو در اون حالت دید .
ابرویی بالا انداخت و با لحن دلخوری گفت :
- میگم چرا چهار ساعته منو اون بیرون کاشتید نگو نورلانا خانم نو که اومد ب بازار کهنه براش شده دل آزار. دستت درد نکنه نانی واقعا که ...
بعد از زدن حرف هاش با ناراحتی از اتاق بیرون رفت ک نورلانا هراسون از روی تخت بلند شد و در حالی که با دستش زیر دلش رو گرفته بود به دنبال آرزو دوید .
عصبی و کلافه به دنبال نورلانا رفتم تا یه وقت زمین نخوره .
آرزو آماده شده بود و میخواست بره که نورلانا خودشو مقابلش انداخت و با چهره ای که از درد جمع شده بود در حال راضی کردن آرزو بود، اما آرزو بی توجه به حال نورلانا ضربه ای به شکم نورلانا زد تا از کنارش رد بشه که نورلانا پخش زمین شد .
بانگرانی اسمش رو فریاد زدم وبه سمتش دویدم. خون روی زمین توجهم رو جلب کرد ، بازهم خون ریزیش شروع شده بود وازشدت ضعف دوباره داشت ازحال میرفت .
از شدت عصبانیت فریاد کشیدم وروبرو آرزو گفتم :
- حالا خیالت راحت شد احمق!تو اسم خودتو گذاشتی دوست!؟
ببین بایه حسودی ابلهانت چه بلایی سرش آوردی تازه حالش یکم خوب شده بود .
بعد از گفتن حرف هام دست آرزو رو گرفتم بدون توجه به التماس هاش و نگرانیش برای نورلانا از خونه پرتش کردم بیرون، دختره ی... استغفرالله .
romangram.com | @romangram_com