#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_170
- نخیر تو چرا بااین حالت بری بیرون ؟؟ بشین سرجات ببینم .
بعد از گفتن حرفم بدون توجه به چشم های گرد شده نورلانا دونه دونه لباس هاش رو تنش کردم و کمک کردم دراز بکشه .
در رو باز کردم و خواستم بیرون برم که با حرف نورلانا متوقف شدم .
- آساچرابهم توجه میکنی؟
باسرعت به سمتش برگشتم وگفتم :
- یعنی چی؟ این چه حرفیه خب من کمک نکنم کی کمک کنه؟
- من میدونم تو به من علاقه ای نداری اگه از روی ترحم هست بهتره این کارارو نکنی من هیچوقت سرزنشت نمیکنم .
اهسته بسمتش رفتم وکنارش روی تخت نشستم .
کنجکاوانه بهم خیرشده بودکه بدون هیچ حرفی لب هاموروی لباش گذاشتم وعمیق بوسیدمش. بدون حرکت ایستاده بود وهمراهیم نمیکرد .
دستمو میون موهاش فرو بردم ولبهاشو به بازی گرفتم .
کم کم ازحالت شوک خارج شد و اون هم همراهیم کرد. بعد از چند دقیقه نفس کم اوردیم و از هم جداشدیم که دیدم نورلانا باچشم های اشکی بهم خیره شده .
دستم رو دورگردنش حلقه کردم واروم توی گوشش لب زدم :
- من از روی ترحم هیچ کاری نکردم دیگه ام ازطرف خودت حکم صادرنکن من خیلی دوستت دارم نورلانا .
تااخرش هم پای همه چیزهستم. شایدباورنکنی ولی تنهادلیل ارامش من تویی. امروز قرار بود روز بدبختی من باشه، روز عقدکنونم باکسی که ذره ای دوسم نداشت که هیچ بلکه حتی روح وجسمش هم متعلق به ادم دیگه ای بود .
الان پیش تو این لحظه خوشبخت ترین مرد دنیام .
تو ازامروز میشی همسر من ومن صاحبت هستم ازالان تا آخر دنیا .
حرفام که تموم شد نورلانا سرش روازسینه ام جداکرد وباناباوری پرسید :
- یعنی الان که باهم شدیم نظرت راجب من عوض نشده که اگه دخترپاکی بودم اجازه نمی دادم بهم دست بزنی؟؟
romangram.com | @romangram_com