#آسانسور_پارت_386


جوابي ندادم و با حالت شوك زدي دراز كشيدم و در برابر سوالهاي مهدي ملافه رو كشيدم روي سرمو به فكر فرو رفتم



فصل شصت و ششم:





شب شده بود و بيمارستان تو سكوت فرو رفته بود ...همه جا ساكت و اروم بود ولي من به هيچ وجه خوابم نمي برد ..كلا بي خواب شده بودم

از جام بلند شدم و با سرمو تو دستم راه افتادم تو راهرو ...بچه هاي پرستار.... كه منو مي شناختن با يه لبخند از كنارم رد مي شدن ..

همش به حرفاي بهزاد فكر مي كردم ...

يعني ..ازم درخواست ازدواج كرد ؟

اره ديگه وگرنه

اوه خدا ...من الان بايد چيكار كنم؟ ...اما مگه ميشه چطور بايد دايشو تحمل كنم..

خره اگه بري ديگه دايي در كار نيست..بعدها شايد ديديش

...ذهنم كار نمي كرد..دوباره سر درد امده بود سراغم ..

.سرمو تو دستم جا به جا كردم و از كنار اتاق محسني رد شدم ..كه صدايي منو متوقف كرد....



محسني - نمي دونم صبا ...

شايد اصلا نبايد مي ذاشتم تا اينجا پيش بره


romangram.com | @romangram_com