#آسانسور_پارت_374
- چي شد ..؟
مهدي - دختره ور پريده چشم سفيد ...
از كي تا حالا اسم يه مرد غريبه رو انقدر راحت جلوي دادشت به زبون مياري ..
و با خنده اروم بالشت زير سرمو كشيد برون اروم دوتا زد روم ...
دوتايي از خنده ريسه رفته بوديم ...
محسني - به به خواهر برادر چه خوب ارامش بيمارستانو بهم ريختيد...
فصل شصت و چهارم :
مهدي كه بالشت تو دستش بود ...سريع گذاشتتش زير سرم ...
مهدي – نه اينكه داشت روحيه اش تحليل مي رفت ...گفتم يه ستاد روحيه دهي فوري ترتيب بدم ...
محسني با اون متانت وقار هميشگي :
اگه همه همراها بخوان از این ستادا تشكيل بدن كه ديگه بيمارستاني باقي نمي مونه ...
مهدي زير زبوني قبل از نزديك شدن محسني ...
romangram.com | @romangram_com