#آسانسور_پارت_372


- اون 34 ساله اشه مي خوايش ...

مهدي - واي واي بلا به دور... مي خواي مامان سكته بزنه نه نه نمي خوامش ..

به خنده افتادم ..

-بازم موردي هست؟

مهدي – اره

با چشم غره به چهره خندونش خيره شدم

دستاشو از هم باز كرد ..

مهدي - هموني كه يكم چاقه ... و وقتيم كه راه مي ره انگار زمين و زمان دچار ويبره 10 ريشتري ميشه.... اون پرستاره كه

-كدوم؟



مهدي - ای بابا اوني كه همش ميومد بهت سر مي زد ديگه ...تو هم بهش محل سگ نمي دادي

دستامو گذاشتم رو گونه امو و كمي خاروندم ...

- نكنه منظورت فائزه است ..؟

بشكنكي زد و گفت :

مهدي - ..افرين از وقتي كه تصادف كردي... مختم فعالتر شده...

اخمام تو هم رفت ....ديگه با فائزه حرف نمي زدم ...نمي دونم چه رويي داشت كه مدامم بهم سر مي زد ...

از جام كمي بلند شدم و با جعبه دستمال كاغذي اروم كوبيدم رو سرش


romangram.com | @romangram_com