#آسانسور_پارت_371
*****
...فرداي اون روز منو به بخش بردن ..حالم بهتر شده بود ..
مامان انقدر كمپوت به خوردم داده بود كه احساس مي كردم ..جايي براي نفس كشيدن ندارم ...
تاجيكم يكم مهربونتر شده بود ...
همه چيز عالي بود ...بابا به خاطر كاراش مجبور شده بود كه برگرده ..
ولي مامان و مهدي موندن ..
البته بودن مهديم
واقعا نعمتي بود ...فكر كنم يه چند نفري از شوخياش و حرفاش عاشقش شده بودن ...
اين بشر از اولم زبونش جلوتر از قيافش ...همه رو به خودش جذب مي كرد ...
مامان رفته بود خونه تا كمي استراحت كنه ...ولي مهدي پيشم مونده بود
دقيقا كنارم رو صندلي نشسته بود..و مدام فك مي زد
مهدي - نه بابا.. اوني رو مي گم كه رو لبش يه خال داره ...
-مهدي
مهدي - هان
-تو..توي این مدت كل بيمارستانو گشتي ؟
مهدي - چيكار كنم خووو... حوصله ام سر رفته بود ...
romangram.com | @romangram_com