#آسانسور_پارت_325
فرزاد- خبر بدي بود؟
سرمو تكون دادم :
- نه ..يه اس ام اس تبليغاتي
فرزاد- فكر كردم خبريه.... كه ناراحتت كرد
.توجه اي نكردم و گوشي رو بيشتر بين دستام فشار دادم
- نگفتيد چرا به اين بيمارستان امديد؟
فرزاد دنده رو عوض كرد و همونطوز كه به رو به رو نگاه مي كرد :
محيط اونجا رو دوست نداشتم
همكارا هم اصلا خوب نبودن.. اكثرا هم زير اب زن... وقتي مي بينن يكي از خودشون بهتره تحمل ندارن و زود زيرابشو مي زنن
...تعجبي كردم و بهش نگاهي انداختم .....جوابش قانعم نكرده بود ... ولي چيز ديگه اي هم نپرسيدم
فرزاد- منا تو بيمارستان كه پر انرژي تر هستي..... چرا امشب انقدر ارومي ?
لبخندي زدم
-يكم خسته ام ...
لبخندي زد
فرزاد- من خانواده ام اينجا نيستن ....
تنها زندگي مي كنم ...خونه امم ..تو ي..() ست
- اوه ..بايد جاي خوبي باشه
romangram.com | @romangram_com