#آسانسور_پارت_317
- بايد فكر مي كردم؟
با شگفتي به من خيره شد...
سريع به عمق حرفم پي بردم ...و دست راستمو كمي اوردم بالا و همراه حرف زدنم براي تفهيم بيشتر تكونش دادم
-يعني اينكه انتظار نداريد همين الان.....
فرزاد- اوه نه نه ..منم چنين چيزي نخواستم...
- خوب براي همين منم اصلا هنوز درباره اش فكر نكردم
اين دفعه با تعجب بيشتري بهم خيره شد...
"اين چرا اينطوري مي كنه ...ديوانه ...خوب فكر نكردم ديگه ...چقدر عجوله ..."
گارسان غذاها رو اورد ....
شكل و ظاهر ش كه فريبنده بود ..فقط خدا كنه طمعشم خوب باشه....
فرزاد خيلي راحت شروع كرد به خوردن ...
چنگالو برداشتم و نزديك بشقاب كردم ..
اما تو استخاره خوردن يا نخوردنش گير كرده بودم
فرزاد- دوست نداريد ؟
سرمو اوردم بالا....
- نه نه ..فقط دارم فكر مي كنم از كدوم طرف ...شروع كنم بهتره
فرزاد با تعجب
romangram.com | @romangram_com