#آسانسور_پارت_292
- به درك ...تخم مرغ هست ..
من يه ساعتي مي خوام...بعد بيدارم كن ...
مرواريد - باشه ناهار چيزي مي خوري؟
-نه ......فقط بيدارم كن
مرواريد - امشب مي موني ...؟
- نه
مرواريد - پس چي ؟
- فقط بيدارم كن
مرواريد - چه بد عنق.... باشه بيدارت مي كنم
مي خواستم برم و براي هميشه از اين شغل بكشم بيرون ..نه تحملشو داشتم و نه ديگه مي تونستم جوابگو اتفاقايي باشم كه برام پيش مياد
از سكوت ايجاد شده كلي ل*ذ*ت مي بردم ..هنوز تاجيكو نديده بودم ...بعضي از بچه ها طوري نگام مي كردن كه انگار با دختراي ول خيابوني مو نمي زنم ....
اما اهميتي ندادم ..ديگه برام مهم نبود ...چون نمي خواستم ديگه اونجا باشم....
حتي با خانواده امم تماس نگرفته بودم ..اگه مامان مي فهميد ..در جا سكته مي زد و مهدي هم موضوع جديدي رو براي سر به سر گذاشتنم پيدا مي كرد...
و پدرم ..
اوه پدرم ...كه خدا خواسته ام بود... و مطمئن بودم كلي ا م از اين عمليات انتحاريم استقبال مي كنه ..
خواستم برم طبقه بالا كه شايد تاجيكو گير بيارم كه ...كه جلالي رو ديدم ...
چشمش بهم خورد و با لبخند رو لباش به طرفم امد..مسير منم طوري بود كه مجبور بودم به طرفش برم ....
romangram.com | @romangram_com