#آسانسور_پارت_279

به زور لباسامو عوض كرد...

و دوباره منو خوابوند ....

دستشو گذاشت رو پيشونيم...

صبا - چقدر داغي ....الان ميام...

و از اتاق خارج شد ...بعد از چند دقيقه در باز شد و كسي داخل شد و دوباره كنارم نشست

كمي كه معاينه كرد ...تو جاش خم شد ..فكر كنم چيزي از تو كيفش در مي اورد ..

چشمام بيشتر باز شد ..داشت سرنگي رو پر مي كرد ....

سرم سبك شده بود ...

- عزرائيلا چند بار ميان سراغ ادم ...؟

محسني با خنده در حالي كه سرنگو گرفته بود بالا و تنظيمش مي كرد ....

محسني - اگه طرف جون سخت باشه ..زياد بهش سر مي زنن

انقدر گيج بودم كه بي اراده پوزخندي زدم و با بي حالي :

- خو يهو جونمو بگيرو خلاص ...چرا انقدر خودتو اذيت مي كني؟ ....درست نيست انقدر وقتتو براي يه جون سخت بذاري ..بايد به بقيه هم برسي ...و همشونو راهي كني

استينمو زد بالا...

پنبه رو دستم كشيد و نوك سوزنو گذاشت و اروم فرو برد ..

كمي دردم گرفت ....

محسني - لطفا ديگه تو كار عزرائيلا فضولي نكن ..خودم مي دونم كي بايد ببرمت...

سرمو با گيجي تكوني دادم ....

romangram.com | @romangram_com