#آسانسور_پارت_276


صبا- باشه بهش زنگ مي زنم .

.از بيمارستان خارج شدم ....

سرما بي حالم كرده بود و هر از گاهي عطسه اي مي كردم

با هم رسيدم جلوي بيمارستان كه يه ماشين از اونطرف خيابون ...كه كمي پايين تر پارك كرده بود برامون چراغ داد ....



صبا دستشو انداخت رو شونه ام ....

و با هم از خيابون رد شديم...

به طرف ماشين رفتيم در عقبو برام باز كرد ....

با بي حالي و قدمهاي سست سوار شدم ..و بدون توجه به راننده ...فقط بهش سلام كردم..و اونم فقط سرشو تكون داد..معلومه بود از تو اينه به من نگاه مي كنه



صبا در حال در اوردن پالتوش بود....نگاهي بهش انداختم ....نه به قهرمون نه به اين همه مهربونيش ..بينيمو باز كشيدم بالا .....وقتي در اورد.... پالتوشو انداخت روم...

و درو بست و خودش رفت و جلو نشست ...

ماشين حركت كرد ....



گرماي ماشين چشمامو سنگين كرده بود....

صبا برگشت به عقب ..

گرم شدي..؟


romangram.com | @romangram_com