#آرشام_پارت_495
آرشام که دیگه سخت می تونست جلوی خنده ش و بگیره گونه ی آرام و ناز کرد و گفت: نه بابایی تو چه کار به کتک خوردن داییت
داری؟..مگه تا حالا دیدی بزنمش؟!..
آرام سرش و انداخت بالا و گفت: نه....ولی فرهاد گفت بهت نگم چون اگه بهت بگم میری می زنیش!..
هر دومون زدیم زیر خنده....
آرشام_ نترس دخترم کاری باهاش ندارم..حالا غذات و بخور.......
آرام با لبخند قاشق کوچولوشو گذاشت دهنش و به من و آرشام نگاه کرد..
تازه رفته بود تو 4سال..با وجود شیطنتا و شیرین زبونیاش خونه هیچ وقت ساکت نبود..آرشام هیچ وقت اخم نمی کرد..
هر سه اخر هفته ها می رفتیم پارک..روزای جمعه متعلق به آرام بود..اینو آرشام تو خونه باب کرده بود و آرام هم چه کیفی می کرد از این همه
توجهه پدرش..
آرشام_ می دونستی من اون روز صدای تو و فرهاد و ضبط کرده بودم؟!..
با تعجب نگاش کردم: کِی؟!..
--همون روزی که فرهاد اومده بود ویلا تا باهات حرف بزنه..یادت اومد؟!..
با چشمای گرد شده نگاش کردم: جدی جدی تو صدای ما رو ضبط کردی؟!..
سرش و تکون داد: بعد از اینکه گوش کردم خردش کردم..حتی حاضر نبودم نگهش دارم....
خندیدم..از آرشامی که من می شناختم این کارا بعید نبود..پس جای تعجب نداشت..
--از خاله ت و بچه هاش تو کیش خبر نداری؟..!دیگه زنگم نزدن..
--چرا اتفاقا..برگشتن دوبی....خودمم تازه دیروز فهمیدم...
-چه بی سر و صدا....
شونه ش و انداخت بالا که نمی دونم.......
یک سالی می شد که باهاشون اشنا شده بودم..با اینکه رفت و امد نداشتیم ولی ارشام دورا دور سراغشون و می گرفت..
سال ها پیش شوهرش در اثر اعتیاد شدید فوت شده بود..زن کم حرفی بود..حالا هم که آرشام می گفت همراه ِ بچه هاش برگشتن دوبی..
سالگرد ازدواجمون و هیچ وقت فراموش نمی کنم..همون شبی که من به قول آرشام حرفم و به کرسی نشوندم و گفتم باید مهریه م و تغییر
بدی..و همونی شد که خودم می خواستم..مهر من عشق شوهرم بود..یعنی اصلی ترین جزء ِ مهریه م همین..
آرشام اون شب یه جشن بزرگ تو یکی از سالنای شهر گرفت..قصدم این بود معمولی باشه ولی آرشام واقعا سوپرایزم کرد که واسه غافلگیر
کردن من پری و امیر و فرهاد هم بهش کمک کرده بودن.. زمانی که خودش اومد دم در ارایشگاه دنبالم با دیدن تیپش سر شوق اومدم..مثل
همیشه جذاب و خوش پوش..
بعد از اون مسیری که برام اشنا نبود..هر چی هم ازش می پرسیدم: کجا داریم میریم؟! می گفت: صبر کن به وقتش می فهمی!..
همه چیز اونشب رویایی بود..درسته ما هیچ وقت نتونستیم مثل بقیه ی زن و شوهرا شب اول ازدواجمون رو جشن بگیریم ولی آرشام تو
سالگردش جبران کرد..گرچه حتی توقعشم نداشتم!..
خدا به امیر و پری یه پسر ناز و خوشگل داد که اسمش و گذاشتن آرتام.!.هم اسم برادر امیر..یه کوچولوی ناز و شیرین..
بالاخره آرشام و راضی کردم تا با بیتا حرف بزنم..همه ی حرفش همین بود که اون موقع می گفتم نه چون وضعیتت و می دیدم و دوست
نداشتم خودت و تو این کارا دخیل کنی..ولی الان دیگه فرق داشت......می دونستم منظورش به فرهاد بود!..
1سالی می شد که فرهاد و بیتا با هم ازدواج کردن..و هر بار که خوشحالی و عشق رو تو چشماشون می بینم منم از خوشبختیشون شاد
میشم..هر دوشون لیاقت این خوشبختی رو داشتن..
من و آرشام مثل همه ی زن و شوهرا گاهی بحثمون میشه..گاهی کل کل می کنیم..گاهی غمگین می شیم..گاهی هم با یه لبخند غم و از تو
دلامون بیرون می کنیم....
ولی دیگه هیچ کدوم قهر نمی کنیم..شاید دلخور بشیم ولی تموم نمکش به آشتی بعدش.. ِ
و شیرینی زندگیمون عشقی ِ که هنوزم با گرما و نورش قلبای پر از احساسمون رو روشن نگه داشته..
همین عشق..همین علاقه..همین مهربونی و وفا و صداقته بینمون ِ که کانون خانواده مون رو گرم و همیشه پابرجا حفظ کرده.......!..
اخر شب بعد از اینکه آرام و خوابوندم سر جاش برگشتم تو اتاق خودمون..
آرشام نشسته بود رو صندلی و کتاب می خوند..
با دیدن رمانم تو دستاش لبخند زدم..از 2شب پیش شروع کرده بود....
نگام واسه چند ثانیه رو جلدش ثابت موند..رو اسم کتاب..« گناهکار»..
-هنوز تمومش نکردی؟!..
نگام کرد و با لبخند کمرنگی دست چپش و باز کرد..رفتم سمتش .. دستش و دور کمرم حلقه کرد..رو پاش نشستم..
زیر گوشم زمزمه کرد: باور داری که هیچ کدوم از این حوادث تو زندگی ما اتفاقی نیست؟!..
سکوت کردم..
ادامه داد: حتی اون برخورد اول تو خیابون..تو مطبق..تو مهمونی شایان....تو رو خدا وسیله کرده بود..برای باز داشتن من از گناهانم..برای پیدا
@romangram_com