#عروس_برف_پارت_175

یک تای ابرویم رو کمی بالا می اندازم و می گم:اگه نبود ،پس چی بود؟!

در حین لبخند کمی از چایش رو مزه می کنه و، با نگاهی که توش خوشی دیده می شه اروم می گه:واقعیت خانوم..واقعیت!درسته می گم که؟!

به نگاه پر خنده اش که منتظر تاییدم بود لبخندی اروم می زنم و می گم:شاید..ولی یه 5،6 سالی کم گفتین دکتر!

صدای خنده ی آرومش انگار که گوش رو نوازش می کنه!این مرد حتی خنده هاش هم درست مثل هم کلامی باهاش،می تونست آرامش بخش باشه!

نگام می کنه و می گه:فکر کنم جزو اولین خانوم هایی باشین که سنشون رو لو میدن!

تازه متوجه منظورش از این تعریف می شم و من هم اروم می خندم و بین خنده با اعتراض ، می گم: دکتــر.. پس شما از اون تعریف، نیتی داشتید! و کمی به نگاهم دلخوری کاذب می دهم..

لبخندی پر رنگ می زنه و در حالیکه لیوان نیمه پر از چایش رو روی میز قرار میده فوری به سمتم می چرخه و یک دستش رو اروم روی دست ازادم که قرارداده بودم روی پام،میزاره و اون یکی دستش رو به نشانه تسلیم کمی بالا می بره و می گه:عفو کنید بانو..منظوری نداشت!

نگاهی به هر دو دستش که یکیش حالا روی دستم قرار گرفته بود و اون کی بالا بود می اندازم و

به حرکت سریع و بامزه اش برای دلجویی کردن، می خندم و می گم:عفو کردم جناب!و همین که سرم رو بلند می کنم نگاهم توی نگاه یوسف که درست با فاصله ای چند متری ،اونطرف سالن روبرویم ایستاده و نگاهش به سمت منه ،گره می خوره...

بی توجه به نگاهش که از همین دور هم می شد رگه های عصبانیت رو توشون تشخیص داد،نگاهم رو به سمت صامتی می چرخونم و مشغول حرف زدن میشم! از هر چیز مربوط و نامربوطی حرف می زنم تا بلکه ذهنم از یوسف و نوبختی که هنوز هم کنارش ایستاده دور بشه! تا ذهنم از این دور بشه که یوسف دید که صامتی دستم رو گرفت و بعد از دقایقی بوسید و ازم تعریف که چقدر زیبا و قابل ستایش شدم!

تا ذهنم رو از این دور کنم که چقدر دلم می خواست بجای صامتی،یوسف اینطور ازم تعریف می کرد و اینطور با مهربونی نگاهم م یکرد،ولی..امشب ،شب ِ یوسف بود! و یوسف هم که سرش با نوبخت و امثال اون گرم!

تا صرف شام اونقدر روی پا ایستاده بودم که حس می کردم کفشم رو برعکس کردن و پاشنه های کفش و تیزیشون توی پام فرو میره!

دلم می خواست که زودتر این مهمونی تموم بشه و بتونم برگردم خونم...با یاد خونه ام "آه" می کشم و یادم می افته که یوسف رفتن به خونه رو ممنوع کرده!

سرم رو بین دست هام می گیرم..هنوز نتونسته بودم حتی کلمه ای هم راجع به "اون لعنتی" چیزی به مامان اینا بگم و همین هم استرس و اضطرابم رو بیشتر از قبل می کرد!

با این حس که انگار کسی کنارم می نشینه سرم رو بلند می کنم. یوسف بود!

چه عجب یاد من هم افتاده بودتوی این شلوغی امشب!پوزخندی که بی اراده روی صورتم نقش می بنده رو می بینه!نگاهم به دست هاش بود که توش دوتا بشقاب پر از مخلفات و غذا به چشم می خورد!

حتما یکیش برای من بود و یکیش برای خودش!

وقتی می بینه نگاهم هنوز به دست هاشه کمی خودش رو بهم نزدیک می کنه و بشقاب رو بی هیچ حرفی می گیره سمتم.


romangram.com | @romangram_com