#عروس_برف_پارت_174

تماس گرفتن..توی ترافیکن..الان میرسن...

رسما داشتم خفه می شدم!چه از حرف های یوسف چه از تیکه کوچک کیکی که توی گلوم گیر کرده بود!

اگر یوسف بهم لیوان شربتش رو نداده بود مطمئنا خفه هم می شدم!

متاسفانه اونجور که من فکر می کردم امروز نمی خواست روز خوبی باشه!

یوسف همونطور که با ضربه هایی اروم به پشت کمرم میزد لیوان رو از دستم گرفت و گفت:ارم تر بخور..چه خبره دختر!

چشم غره ای بهش رفتم که خندید و گفت:می دونم خوشمزست ولی ارومتر..اوکی؟!

پشت چشمی بهش نازک کردم و با قدم های بلند از جمعشون دور شدم

باید اعتراف کنم با اومدن نوبخت با اون تیپ و قیافه ای که می تونست همه ی نگاه ها رو به سرعت متوجه خودش بکنه ،اصلا راضی نبودم!

بدترین جای قضیه هم این بود که نوبخت بین یوسف و دکتر مظاهر ایستاده بود و هر سه در حال خندیدن بودن و من،فقط با نگاه کردن به اونها حرص می خوردم!

دلم می خواست هر چه زودتر رابطه ی بین این دوتا رو کشف بکنم و بدونم که نوبخت چه نقشی توی زندگیه یوسف می تونه داشته باشه!توی همین فکر ها بودم که با گذاشته شدن دستی روی شانه های نیمه برهنه ام،سرم رو به سمت بالا می چرخونم!

با دیدن صامتی که لبخند به لب داشت و دوتا لیوان چای دستش بود ،بی اراده من هم لبخند به صورت میارم!

توی این جمع همه من رو فراموش کرده بودند جز،صامتی!همیشه از اینکه در برابرم این همه با احترام و مهربانی رفتار می کرد،راضی بودم و دلم می خواست که می تونستم من هم متقابلا این حس خوب رو بهش منتقل کنم،ولی از این می ترسیدم که اون اتفاقی که نباید بیفته،بیفته و یه زمانی پیشنهادی ازش بشنوم که نمی تونم به پیشنهادش حتی لحظه ای هم فکر کنم!

به نشستن روی مبل دو نفره و کنارم دعوتش می کنم!

لبخند میزنه و می گه:باعث افتخاره خانوم..از اول شب نتونستم چند کلام باهاتون هم صحبت بشم..ماشا..جشن شلوغیهو پز ار دوست و اشنا!

چای رو که به سمتم گرفته،از بین دست هاش جدا می کنم و می گم:البته...مهمونیه بزرگی شده!و به قول شما..همه هم دوست و اشنا!مطمئنا وقت برای هم صحبتی با همه ی دوست و اشناها کم میاد!و حین اینکه نگاهی کوتاه به صورتش می اندازم یه قلپ از چای رو می نوشم!

تازه یادم می افته که باید بابت چای تشکر کنم!در حالیکه لبخندی شرمنده وار روی صورتم نشسته لیوان رو کمی به سمت بالا میارم و با نگاهی به لیوان می گم:بابت چای مرسی..من فکر کنم این روزها بدجور دچار الزایمر شدم!

خنده یکوتاهی می کنه و میگه:آلزایمر..نفرمایید خانوم!فکر نکنم شما 20 رو هم رد کرده باشید! از این اعتماد بهنفس کاذبی که به سمتم پرتاب کرده بود می خندم و می گم:چوب کاری می کنید دکتر..

شیطون نگاه می کنه و می گه:مطمئنیدفقط چوبکاری بود؟!


romangram.com | @romangram_com