#عروس_برف_پارت_158
دست هایش که تمامم را در آغوش می گیرد گریه ام شدت می گیرد..هق هق می کنم..راست می گفت..یوسف همیشه راست می گفت!
من بچگی می کردم و او به من تذکر می داد و دعوایم می کرد ...و بعد..اغوشش را به رویم باز می کرد...تنبیه ام می کرد ولی بعد..آرامم می کرد... مثل همیشه..مثل تمام این سالهایی که با یوسف زندگی کرده بودم و او شده بود تمام زندگی ام..و من باعث دور شدن از این زندگی بودم!
من بچگی می کردم و او صبوری می کرد با من..گاهی دعوایم می کرد..و بعد آغوشش..گرمای مهربانیش...مرا به همه ی این ها دعوت می کرد...
هق می زنم و پیراهن چهارخانه ی خوش رنگش را درون مشت هایم می فشارم..
حس می کنم که شانه های پهنش ..درست مثل تمام بدن من، می لرزند...حس می کنم این لرزش را...این خواستن و خواسته شدن را...
قلبم هم می لرزد...و انگار..عاشق این لرزش ها می شوم...
چقدر خوب بود که یوسف اینقدر خوب بود و نزدیکم بود..کنارم بود ...حمایت می کرد..دعوا می کرد...ارامم می کرد..
و من... هق هق می کردم ..و به پیراهنش چنگ می انداختم ...و احساس امنیت تمام وجودم را پر می کرد.
نمی دانم چقدر می گذرد تا کمی به خودم می ایم...
حرکت نوازش گون انگشتانش را روی کمرم احساس می کنم و سعی می کنم ارام شوم...سعی می کنم به تپش های قلبش گوش کنم و اشک هایم را تمام کنم..بچگی ام را تمام کنم و از این لحظات ناب استفاده کنم....
صدای قلبش را می شنوم و این بهترین درمان است...ا
اری..ین بهترین مداوا بود...
از ترس اینکه رهایم نکند خوم را بیشتر در اغوشش می کشم..صدای اهی که می کشد را می شنوم ولی شنیدن صدای قلبش اینطور نزدیک..بعد از گذشت این همه روز دوری..همزمان لبخند و غم به چهره ام هدیه می کند..
باز هم چشمهایم پر آب می شوند..خوشحال از اینکه در اغوشش هستم و ناراحت از اینکه هر لحظه ممکن است مرد ِ من برود...و من باز هم تنها بمانم!
ولی طولی نمی کشد امنیت را در تک تک سلول هایم تزریق می کند.. با حس بوسه اش..به روی پیشانی ام ..درست کنار شقیقه هایم...احساس ارامش می کنم و تمام حس های بدم انگار خفته می شنوند انگار...در آغوشش به خوابی ابدی می روم...
وقتی چشم باز می کنم..همه چیز در نظرم گنگ و نامفهوم است..چشمهایم را باز و بسته می کنم و می بینم که روی کاناپه خوابیده ام و پتویی نازک به رویم افتاده....
موهایم را ،سردرگم و کلافه کنار می زنم که ناگهان..یاد یوسف و آغوشش..زنده می شود...فوری توی جایم نیم خیز می شوم که... صدایش را از نزدیکی ام می شنوم..
-اروم باش..من اینجام!
romangram.com | @romangram_com