#عروس_برف_پارت_157

فکر یک بوسه ی کوچک ...در ذهنم زنده می شود..

صدایم انگار..می لرزد..درست مثل قلبم!

- منم گفتم ..لازمه..و بدون اینکه نگاهم را از لبش بگیرم، سعی می کنم مچ دستم را ،از بین انگشتان محکمش که به دور دستم پیچیده ،رها کنم.

نمی گذارد..با حرکتی نرم و سریع من رو به خودش نزدیک تر می کند و من ، نگاهم را به چشمهایش می دوزم!

مچ دستم هنوز اسیر انگشتانش است و من احساس می کنم پوست دستم زیادی داغ شده ..و نمی دانم چرا؟!

ولی وقتی که حرف می زند دلم می لرزد...انگار کلمات با حرصی تمام نشدنی از دهانش خارج می شوند..

-چی باعث شده که فکر کنی می تونی هر کاری بخوای بکنی؟!چی باعث شده اینقدر خودخواه باشی؟! چی باعث شده که بتونی اینقدر راحت اشتباه کنی؟هــان؟

و انگار نفس کم می اورد از روز حرص ..ولی نگاهش را که سرکش شده به چشمهایم می دوزد و ادامه می دهد...

چشمهایم پر اب شده اند..مثل چشمه!

-یکم به مادرت فکر کن..فکر کن اگه من ..امروز ...اینجا..کنارت نبودم..اگه نیما بلایی سرت می آورد..اگه تو رو با خودش می برد ...مادرت می تونست تحمل کنه؟مامانت می تونست یه ضربه ی دیگه رو تحمل کنه؟

اشکم می چکد..

راست می گفت...شاید من خودخواه بودم و فقط یک طرف قضیه را می دیدم..این که من فقط به فکر مادرم بودم و به فکر خودم نبودم...به فکر خودی که می توانستم به راحتی هم باعث عذابش بشوم..باعث عذاب مادرم و خانواده ام..

-آذیــن...این اشک ها برای چیه؟حــرف بزن..نزار فکر کنم هنوزم بچــه ای ...نــزار...و انگار التماس می کند...

-پس حرف بزن..بگــو...

ولی من فقط اشک می ریزم و دیگر نمی توانم صورتش را به راحتی از پشت این اشک ها ببینم..

کلمه ی بچه در ذهنم اکو می شود....اشک هایم بیشتر و بیشتر....

من چقدر بچگی می کردم و خودم نمی دانستم..از دست خودم حرصی می شم و اشکم را با اون یکی دستم که هنوز آزاد است، پس می زنم و سعی می کنم که دستم رو ازاد کنم...اره..من جوابی برای حرف های یوسف نداشتم و فقط می توانستم با فرارم تاییدشان کنم..

ولی مچم را که رها نکرد..هیچ! خودش هم خیلی ناگهانی از مبل پایین آمد و ناگهانی تر و سریع تر از ان، غافلگیرم کرد...و سخت در آغوشم گرفت...


romangram.com | @romangram_com