#عروس_برف_پارت_141

تنها کاری که می تونم بکنم اینه که زیر لب "به جهنمی "بگویم و رویم را از هر دویشان بگیرم..ولی..بازم زیر زیری با نگاهم کنترلشان می کنم..

نوبخت وسط راه می ایستد و بعد از کمی حرف زدن با یوسف، تغییر جهت می دهد ولی یوسف، به سمتم می اید!

صدای قدم هایش را که دارد بهم نزدیکتر می شود را می شنوم ..از اینکه با صدای قدم هایش هم ضربان قلبم ریتم می گیرد برای لحظه ای لبخند می زنم و توی دلم می گویم:بزن..بتپ برای مردی دوست داشتنی که به نزدت می اید..

ولی سرم را بلند نمی کنم و خودم رو با پرونده ای که زیر دستم است سر گرم می کنم.

دستش که روی میز قرار می گیرد ،صدایش هم همزمان به گوشم می رسد..و تمام روح و جسمم را ارام می کند...

-چه خبــرا؟سعادت...خوب استراحت می کنی ها!!خوش می گذره؟

سرم را بلند می کنم و به صورت بشاشش نگاه می کنم!

از ذهنم می گذرد: "چقدر خوب بود که با من حرف می زد!"

به نگاهم لبخند می زند..

مرد دوست داشتنیه من..کبکش بدجوری خروس می خواند انگـــار..!

سعی می کنم لبخندی مصنوعی و کوتاه بزنم و به شوخیو شاید هم به طعنه، چشم غره ای بهش بروم و بگویم:اگه تو بزاری..چرا که نه؟!

ابرویی بالا می اندازد و می گوید: من بزارم؟من کی باشم که نزارم یا بزارم...بی خیال!

مکث می کند و سری تکان می دهد و می گوید:اگه سرت خلوت بود،بیا توی اتاقم کارت دارم سعادت!

وقتی در ژست دکتر مابانه اش فرو می رود خنده ام می گیرد!

با دیدن لبخندی که بی اراده روی صورتم نشسته، تعجب می کند و با چشم هایش سوال می کند!

سری تکان می دهم و ارام می گویم:چشم ارباب..میام!

خنده ی کوتاهی می کند و زیر لب زمزمه می کند:اربــاب.. و اهسته دور می شود و می رود!

نیم ساعتی طول می کشد تا غزل برگردد..وقتی می اید بهش می گویم که باید برم پیش یوسف و او هم با شیطنت نگاهم می کند و می گوید:رفتی سلام برسون بگو حال دکتر نوبخت چطوره؟!


romangram.com | @romangram_com