#عروس_برف_پارت_140
نیم ساعتی هم به حرف زدن با شمیم گذشت و بالاخره هر دو رضایت دادیم که تلفن را قطع کنیم..ولی ازش قول گرفتم که حتما یک روز عصرانه و شام در کنار هم جمع بشویم تا ببینمش!
شماره اش را سیو می کنم و برای درست کردن ناهاری ساده از جایم بلند می شوم!
املت...ساده ترین غذایی ست که به ذهنم می رسد!
بعد از جمع کردن میز ناهار..و شستن بشقاب و ظرف ها و کمی مرتب کردن خانه،جلوی تلویزیون خودم رو ولو می کنم...
انقدر در طول ناهار هم فکر کرده بودم که چیزی از طعم املت خوش اب و رنگی که درست کرده بودم یادم نمی امد!
طبق معمول همیشه تلویزیون چیز خاصی برای تماشا نداشت!و من هم حتی حوصله ی نگاه کردن نداشتم!
باز هم کمی چرت می زنم تا بلکه ساعت بگذرد!
امشب شیفت شب بودم و باید ساعت 7 به بیمارستان می رفتم! و ساعت تازه نزدیک به 3 بود!
خوشبختانه وقتی به بیمارستان رسیدم و لیست عمل ها رو چک کردم ،خبری از عمل توی شب نبود و فقط دکتر صامتی بود که امروز 2 تا عمل داشت و یوسف هم یکی، که ساعتی قبل از رسیدن من به بیمارستان به اتمام رسیده بود.
غزل داشت در مورد اتفاقاتی که امروز توی بخش افتاده بود حرف می زد و می گفت که دوتا از پرستار ها با هم دعواشون شده و خلاصه که جم خالی بوده و دیدن دعوای جنجالی دو دختر رو از دست داده بودم.
نگاهم به غزل بود ولی ذهنم زیاد همراهیش نمی کرد..
همش با خودم در گیر بودم و فکرم پیش نیما و تماسش بود..باید چکار می کردم؟چطور رفتار می کردم؟مطمئنا وقتی تلفنم رو داشت ادرسم رو هم می دونست و این بدترین اتفاق ممکن بود که به راحتی می تونست سر راهم سبز بشه!
و اینکه کی؟!معلوم نبود..معلوم نبود که کی می خواد غافلگیرم کنه و من،می ترسیدم!
غزل رو صدا زدن و غزل رفت!تنها توی قسمت پذیرش نشسته بودم که دیدم یوسف به همراه نوبخت دارن به سمتم میان!
لب های نوبخت با لبخندی زیبا از هم باز شده بود و به صورت یوسف خیره شده بود.. و کنارش قدم بر می داشت...
یوسف هم دست کمی از او نداشت..لبخند داشت ولی نه به بزرگیه لبخند نوبخت..ولی لبخندش..نگاهش..همه چیزش زیباتر از نوبخت بود...یوسف ِ من جذاب بود!حتی در یک نگاه!
به دستم که بی اراده از عصبانیت مشت شده بود نگاه می اندازم!
ولی دست مشت شده ی من هیچ کاری ازش بر نمی اید جز اینکه ارام و بی اهمیت باشد!و فقط
romangram.com | @romangram_com