#عروس_برف_پارت_137
پدری که هیچ از پدری کردن برایم کم نگذاشته بود..
هر چه خواسته بودم..هر چه در توانش بود..مثل یک پدر برای دختر..مثل یک دوست برای دختر...فراهم کرد و کم نذاشت.
ولی با بی رحمی تنهایمان گذاشت..دوتا نامرد ِ مرد نما او را به این روز انداختند..پدرم را از من و خانواده یمان گرفتند!
زندگی را به کام همه مان تلخ و زهر کردند..
با پاهایی که لحظه ای از لرزششون کم نمی کنند از جا بر می خیزم و دستم را به نزدیکترین دیواری که نزدیکم است بند می کنم..
گریه ام تبدیل شده به هق هق های پر درد و کوتاه..دهانم طعم گس و تلخی می دهد..طعم زهر..
میانه ی راهروی خوابها ی ایستم و سرم را به دیوار بند می کنم..سرم از هجوم ناگهانیه این فکر ها گیج می رود..منگ شده ام.. مات شده ام.
پـــدر..دیگر چقدر پدرم را..تکیه گاه اصلیه زندگیم را صدا بزنم؟
دیگر چقدر کسی که مسبب نابود شدن زندگیم شده بود را..کسی که پدرم را گرفته بود ازمون..کسی که نامردی کرده بود را لعن کنم؟
خدا ان دو را لعن کرده..خدا خودش می گوید..در قرانش گفته...
"وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ * أُولَئِکَ جَزَاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ ..."
(و خداوند قوم بیدادگر را هدایت نمیکند ؛ آنان سزایشان این است که لعنت خدا بر آنان است ...)
پس من چرا لعن کنم؟خدا خودش لعنتشان می کند..خودش به سزایشان می رساند..
گام های بعدی تا اتاق را به همان اهستگی گام های قبلی بر می دارم و بالاخره خودم را به اتاق خوابم که در تاریکی مطلق فرو رفته می رسانم.
بدون اینکه چراغی روشن کنم..مانتو را از تنم بیرون می کنم و خودم را در نهایت روی تخت رها می کنم..
عجب شبی بود امشب..
یوسف...نوبخت...من...و در اخر هم نیما!و در اخر هم باز بوی نامردی..باز بوی دو رنگی و ریا..
نفس هایم نامنظم شده..قلبم درد می کند ولی..چشمه ی اشکم دیگر نمی جوشد!
romangram.com | @romangram_com