#عروس_برف_پارت_136

با تمام شدن تماس زانوهایم به طور عصبی شروع به لرزیدن می کنن و همونجا توی جام خم می شم و در نهایت با ضعفی که تمام وجودم رو پر کرده روی کف پوش ها ولو می شم..

اشک چشمهام رو پر می کنه و کف دست هام از فرو رفتن ناخن هایم درون گوشت،به سوزش می افته!

داشت می امد..به چه جراتی می امد؟برای چه؟رویش می شد که بر گردد؟رویش می شد که حتی به من زنگ بزند؟چطور شماره ام را..شماره ی خانه ام را پیدا کرده بود؟

نیما درست مثل پدرش پست بود...بد ذات بود..داشت اذیت می کرد...

برای چه داشت بعد از گذشت 3 سال بر می گشت؟

فکر می کرد که وقتی 3 سال بگذرد همه چیز فراموش می شود؟فکر می کرد که همه چیز از یاد می رود و من فراموشی می گیرم؟ که من می بخشمش؟

هــه!می گفت تو قلبت مهربان است...

که دلش برای من تنگ شده بود؟

گریه کردم و زار زدم..

برای خودم به تلخی زمزمه کردم:بیخود کرده..دلش بیخود کرده که برایم تنگ شده..

مشت های کوچکم را روی کف پوش ها کوبیدم و بابام رو صدا زدم...پدرم رو صدا زدم..پدری که بخاطر همین ادم ها از کنارمون رفته بود...

حالا..نیما..داشت بر می گشت؟!به من زنگ می زد؟!می گفت که بر می گردد کنارم؟!چطور جرات گفتن پیدا کرده بود؟!

چطور؟مگه اون کسی نبود که فرار کرد...به همراه پدرش فرار کرد..رفت و من را غیابی طلاق داد!رفت و من را ..خانواده ام را خورد کرد..از هم پاشید خانواده ی گرم و صمیمی ام!

با پاهایی که دیگر هیچ توانی ندارند..با قلبی که به کندی میزند سعی می کنم از جایم بلند شوم..

ولی نمی کشد..پاهایم نمی کشد..بدنم همراهیم نمی کند..انقدر گریه کرده ام که رو به از حال رفتن هستم..

دستم را به کف پوش های خنک بند می کنم و کمی از جایم بلند می شوم..

اشکم می چکد.. کف پوش خیس می شود..

قلبم باز هم برای صدمین بار در همین چند دقیقه ی گذشته تیری بد جور می کشد و من را یاد قلب مریض پدرم می اندازد..قلب مریض پدرم که با مهربانی هم ، تا لحظه ی اخر لبخند به لب داشت..


romangram.com | @romangram_com