#آرامش_غربت_پارت_576

ـ باشه...ببین ، اون شب...خب....بذار از اول شروع کنم...

خیره شدم بهش و ادامه داد:

ـ اولین باری که دیدمت ، راستشو بخوای به خاطر شباهت بیش از حدت به سمانه ازت بدم میومد!

من ـ دست شما درد نکنه دیگه!

آرمین خندید و گفت:

ـ تازه ، اینکه اینقدر غیر منتظره اومدی و همه رو شیفته خودت کردی ولی دروغ گفتی بیشتر بدم اومد!

من ـ خب حالا...!

آرمین که از این حرص خوردن من خنده اش گرفته بود زد زیر خنده و گفت:

ـ ناراحت نشو دیگه! دارم صادقانه حرف میزنم!

من ـ باشه بگو...

آرمین ـ اما بعدها متوجه شدم شخصیتت واقعا با اون چیزی که فکرشو میکردم فرق داره...از نزدیکیت نسبت به سام می ترسیدم ، فکر می کردم وابسته ات میشه! که شد! مثه من...بگذریم...وقتی فهمیدم تنهایی به جنگ همه مشکلاتت میری بیشتر ازت خوشم اومد! از شخصیت غد و مغرورت هم لذت میبردم ، ولی با همه اینا سعی می کردم زیاد نزدیکت نشم! اما تو با تمام شیطنتات باعث شدی نتونم خودمو نگه دارم...تصمیم گرفتم بیخیال دنیا بشم و کمکت کنم...تو خیلی دوست داشتنی بودی و البته خیلی حرص آدمو با بی فکریات در میاوردی! مخصوصاً اون روز که کلی آرایش کرده بودی و بعد پاشدی رفتی عینک زدی و آقای بالشی رو نشونم دادی!

خندیدم و ادامه داد:

ـ با همه اینا نتونستم جلوی احساسمو بگیرم...فکر می کردم دوستت دارم ولی همیشه این احساسمو پشت یه " اما" پنهون می کردم....مثلا میگفتم من دوسش دارم اما شاید هوس باشه! من دوسش دارم اما شاید اون دوسم نداشته باشه...و همه اینا باعث شد که اون شب...من واقعا بعد از خوندن خاطراتت به وجد اومدم...خیلی دوست داشتم بیام تو اتاقت و از احساسم بهت بگم اما ترسیدم...از حرفای فریبا جون که تو دفترت نوشته بودی ترسیدم که نکنه راست بگه!!! میدونستم سمانه تو زندگیم دیگه جایی نداره اما ترجیح دادم یه مدت ازت دور باشم! پَست زدم اما اون شب خودم داغون تر از تو شدم.....ولی مازیار همه چیو بهم گفت! چه میگفت چه نمیگفت من میومدم به این عروسی! ولی از این فاصله دو هفته ای خیلی استفاده کردم...اما نتیجه نگرفتم...فهمیدم واقعا عاشقتم...به خاطر همین...امروز آوردمت اینجا...


romangram.com | @romangram_com