#آرامش_غربت_پارت_575

ـ تو روز عروسیم اومدی جبران کنی!؟

اخم بانمکی کرد و گفت:

ـ اذیت نکن! میدونم تو آدمی نیستی که با برادرت ازدواج کنی! پس لج نکن و بیا...

و دستشو به سمتم دراز کرد... پشت چشمی نازک کردم و .بدون اینکه دستشو بگیرم اومدم کنارش که با لبخند سری تکون داد و زیر لب گفت:

ـ لجباز!

سوار ماشین شدم و گازشو گرفت و رفت! هیچ نظری نداشتم که کجا میخواد ببره منو...نیم ساعت تو سکوت سر شد...از هیجاناتی که بهم وارد شده بود انرژیم تحلیل رفته بود...به خاطر همین از این سکوت نهایت استفاده رو کردم...

با صدای آرمین به خودم اومدم:

ـ خیلی خوشگل شدی!

من ـ میدونم!

آرمین خندید و گفت:

ـ و همینطور خیلی لجباز!

من ـ خب نمیشه از همین الان بگی...؟!

آرمین که کلافگی و معذبی منو دید گفت:


romangram.com | @romangram_com